#نگهبان_آتش_پارت_571

-س سایه..

وصدای کر کننده ناله هاش دوباره و دوباره جونم رو گرفت.. سرم رو بین مشت گرفتم.. یه جایی از من درد داشت.. نفسم تند بود اما من صدای نالش رو بلندتر میشنیدم یه جایی از من تحت فشار بود

آخ خدا.. سرم.. سایه آخ سایه

چشم از تاویار در آینه نگرفتم.. به بستن چشم هام چه حسی داشتم؟ با صدایی که خودم هم نشنیدم لب زدم:

-درد دارم

چند مشت به دیوار کوبیدم بی هیچ حسی..

دوش آب رو که مثل چاقو به جان خاطراتم افتاده بود رو

پر حرص بستم و با پوشیدن حوله از حمام بیرون زدم..

و با دیدن ساعت که ده رو نشون می داد با اخم وارد آشپزخونه شدم معدم امانم رو بریده بود

بی اهمیتی کردم و قهوه ساز رو به برق زدم وارد اتاق شدم و تمام لباس های کثیف رو برداشتم و داخل لباسشویی انداختم.. بین سالن ایستادم و انگشت به چونم زدم

باید حامد رو می دیدم.. صدای قهوه ساز که بلند شد دستی به موهای خیسم کشیدم و فنجون بزرگی برای خودم ریختم و به کابینت تکیه دادم و پاهام رو روی هم انداختم کمی از قهوه بو کردم.. عالی بود.. جرعه ای نوشیدم.. تلخ بود اما از کامم شیرین تر.. باید این روزها تموم میشد.. قهوه درد معدم رو شدیدتر کرد و من با لجبازی تمام فنجون رو تمام کردم و لیوان خالی رو داخل سینک گذاشتم.. ظرف کثیف نبود چون آدمی وجود نداشت.. این خونه گور من شده بود.. پوزخند زدم و از آشپزخونه به سمت اتاقم رفتم.. گوشیم رو از روی عسلی برداشتم وپیامی به این مضمون دادم

"سلام باید ببینمت"

در کمد رو باز کردم ویه دست کت شلوار بیرون کشیدم اما اینبار رنگ کرمی با پیراهن مشکی

نور چشمک زن گوشیم رو دیدم و پیام رو باز کردم

"سلام باشه همون جای ناب"

ابرو بالا انداختم.. تنها تایپ کردم

"اوکی تا سی و پنج دقیقه دیگه اونجام"

تلفن رو با خودم به سمت میز توالت بردم

تک به تک با آرامش لباس هام رو پوشیدم و بعد از خشک کردم موهام اون رو به بالا کمی مایل به راست حالت دادم.. از عطر همیشگیم به مچ وگردنم زدم


romangram.com | @romangram_com