#نگهبان_آتش_پارت_570

-اشتباه نکن لیلی.. من فقط تو رو باخبر کردم چون اصلا وقت مناسبی نیست.. واسه جشن پیروزیمون وقت بسیاره..

به هر زجری بود دستم رو راضی کردم به این لمس اجباری الان وقت بی گدار به آب زدن نبود با دو انگشت چونش رو گرفتم

-اخم نکن بانوی زیبا.. لیلی؟

این رفتارم به دلش نشست که با لبخند دستم رو گرفت

-هرچی تو بگی پسر آتش

و با دست مشتم رو باز کرد وبوسه گرمی به کف دستم زد.. دلم پس کشیدن دستم رو طلب داشت اما....

-چیزی نمونده پس روز بخیر

از گوشه چشم نریمان رو دیدم که به ما نزدیک شد

دست کشیدم و با نگاه آخر به هردو از کنارشون گذشتم.. خیلی زودتر از مسیر رفتنم، به ماشینم رسیدم.. ماشین نریمان وسگ های نریمان نبودن.. به حتم پیش لیلی بودن

گوشیم رو از کتم بیرون آوردم و یه پیام دادم

"تموم شد"

ارسال کردم و داخل جیبم انداختم.. ریموت رو زدم و سوار شدم.. ساعت پنج صبح بود که با کلید وارد خونه شدم.. بدون بیرون آوردن لباس هام پابه اتاق گذاشتم وتنها به بیرون آوردن کتم اکتفا کردم ردیف دکمه هام رو باز کردم وروی تخت دراز کش شدم.. زمزمه کردم:

-لیلی تومشتمی کارت تمومه...





به پهلوی چپ چرخیدم نور خورشید رو می تونستم حتی پشت پرده ضخیم اتاقم ببینم

تمام چندساعت مانده به صبح رو پلک برهم نگذاشته بودم دست راستم رو بالا آوردم نیم نگاهی به ساعتم انداختم

هشت صبح بود.. غلتی زدم ورو به سقف خوابیدم.. با سه انگشت چشمام رو که از بی خوابی می سوخت مالشی دادم و از روی تخت بلند شدم.. کتم روی میز توالت بود سرکج کردم باید دوش می گرفتم.. حولم رو برداشتم و پا به حمام گذاشتم.. باید خیلی زود حامد رو می دیدم.. نباید بیش از این کش پیدا می کرد.. تمام موهام رو که آب روی صورتم ریخته بود با دست به بالا فرستادم و دستی به آینه بخار گرفته کشیدم.. آثار زخم هایی که لیلی به جانم زده بود هنوز به خوبی مشهود بود.. دستم رو از تن آینه پس کشیدم و روی رگ متورم گردنم کشیدم

این حال از چی بود؟ قطرات درشت آب مغزم رو سوراخ میکردن ومن ازبیرون ریختن افکارم ... چه حسی داشتم؟ لب زدم:


romangram.com | @romangram_com