#نگهبان_آتش_پارت_569
-تاویار خیلی طول کشید مشکلی تو بارها بود؟
سکوت کردم و با نگاه همه رو از نظر گذروندم.. اضطراب از سر و روی راننده کامیون ها می بارید یعنی تااین حد به خودشون شک داشتن؟ پوزخند زدم
-تاویار؟
لیلی که دست به سمت اسلحش برد خونسرد لب زدم:
-همه چیز خوبه
دستش بین راه خشک شد و پر از لبخند و تحسین براندازم کرد
-آفرین.. کارت خوب بود..
دیدم که نریمان کنار لیلی ایستاد و صداش رو کمی بالا برد
-بچه ها درکامیون هارو ببندین.. سریع باید راه بیوفتین
-چشم آقا نریمان...
و همه از ما دور شدن.. از لیلی فاصله گرفتم
-من دیگه باید برم.. شک ندارم خبرهای خوبی توراهه لیلی جان
و خودم به عمق این حرف پوزخند زدم که لیلی باخنده پیروزمندانه ای جلو اومد و دستم رو گرفت گرمای تهوع آوری داشت پوست این زن.. نریمان برای سرکشی به سمت اون ها رفت.. خیلی زود تمام کامیون ها روشن شده وبه راه افتادن..
-شک ندارم.. چون تو رو کنارم دارم تاویار
وخودش رو بهم مالید.. دست آزادم رو رو بازوش گذاشتم که سر بالا کرد و در همون تاریکی برق نگاه سبزش حالم رو خراب کرد اما من تاویار بودم و دلم هرگز برای هیچ نوازشی بنای تندتر تپیدن نمیذاشت.. دستش رو که به یقه لباسم فرو کرد گرفتم
-دیگه داره صبح میشه من خیلی کار رو سرم ریخته بهتره یکم استراحت کنم
اخم کرد و ازم جدا شد
-باشه تاویار فکرکنم باید قبول کنم تو اینجوری هستی
چشم ریز کردم
romangram.com | @romangram_com