#نگهبان_آتش_پارت_567
یکی از راننده ها پر از ترس لب زد:
-خ خیالتون راحت اون فقط یه اتفاق بود من قول میدم دیگه تکرار نمیشه
لیلی بی معطلی لوله تفنگش رو به سمتش گرفت ومن گامی که به عقب برداشت رو دیدم.. صداش از خشم میلرزید
-بهتره همینطور باشه آصف.. چون گزینه بعدیت مرگه..
هیچ کس حرفی نمیزد.. با دوگام بلند خودم رو به لیلی رسوندم هنوز با چشم های خونبارش به آصف زل زده بود.. من لرزش خفیف لیلی رو می دیدم که از عصبانیت بود.. فکم منقبض شد و دست بالا آوردم و دو انگشتم رو روی لوله تفنگش گذاشتم و آروم به پایین هدایت کردم چشم گرفت و به من خیره شد..
-آروم باش الان وقتش نیست
هیچ حرکتی نکرد و من با چشم کسب اجازه کردم ولیلی لب زد:
-هرکاری لازمه بکن
و پشت کرد.. صداش رو بلندتر شنیدم..
-نریمان؟
و خیلی زود نریمان با حرکت سر لیلی کنارم قرار گرفت.. از گوشه چشم کت بلند قهوه ای رنگ با شلوار مشکی رنگش رو از نظر گذروندم.. بوی عطر همیشگی و موهای بازش که به دست باد سپرده شده بود نظرم رو جلب کرد..
-همراهیت میکنم
و سر کج کرد
-آقای کامیاب..
پر معنا نگاهش کردم و خودم جلوتر پیش رفتم مقابل اولین کامیون ایستادم
-داود یه چراغ قوه واسم بیار
سرم رو به راست چرخوندم و گفتم:
-آصف توهم در رو باز کن
-چ چشم
romangram.com | @romangram_com