#نگهبان_آتش_پارت_565
بادی که از روبرو می وزید موهاش رو به صورتم می کوبید.. درست مثل شلاق..
نفسم اره شد، برای بریدن این درخت خونخوار که زندگیم رو ویران کرده بود.. زانوهاش شل شد و خودش رو به آغوشم انداخت.. پوزخند زدم
-تو همه چیز من شدی
عقلم، فکرم.... دستاش رو روی پهلوهام کشید
-توحتی تمام تصمیم های من شدی
اون حرف میزد و من بی تفاوت نگاهم به جایی بود که قرار بود زندگیم رو عوض کنه.. باید میرفتم
این زن داشت همه چیز رو به هم میریخت.. بازوش رو گرفتم و از خودم جداش کردم.. عین نجاست بود این زن..
-الان باید بریم هیچ کس بالا سرشون نیست
محکم قد راست کرد..
-نریمان هست..
پوزخند زدم
-لیلی اون ها باید یکی مثل تو رو سرشون نظارت کنه بهتره بریم
و خودم جلوتر رفتم که خودش رو بهم رسوند.. دست دور بازوم انداخت.. نباید وقت تلف می کردم.. بالاخره راه صدساله زیر نوازش های سرانگشتی این زن بیمار به پایان رسید و من هشت کامیون رو دیدم که مثل شبح در تاریکی قرار داشتند.. لیلی ازم فاصله گرفت ودر کسری از ثانیه تمام نگهبان ها دور من و لیلی به حالت آماده باش در اومدند.... همه دست به اسلحه آماده هراتفاقی.. از کی دفاع می کردن؟
نریمان از مرد کوتاه قد با سری بی مو که حدس میزدم راننده کامیون باشه فاصله گرفت و به لیلی نزدیک شد
-این نادر راننده این کامیونه..
نادر... شماره پلاکش رو به ذهن همیشه آمادم سپردم
-خوبه.. بهم بگو محموله همونطورکه گفته شد، جاساز شده؟
از گوشه چشم نگاه نریمان رو دیدم و بعد سر تکون داد
-بله خانم درست همونطور که گفتین..
romangram.com | @romangram_com