#نگهبان_آتش_پارت_564
نریمان بود..
پر اطمینان نگاهش کردم خوب می دونستم لیلی ما رو تنها گذاشته.. تلفن نریمان زنگ خورد که زود جواب داد:
-تموم شد؟
مخاطبش شخص پشت تلفن بود اما نگاهش به من بود
-خوبه الان بچه هارو میفرستم اون طرف ..
لحنش رو جدی کرد وادامه داد:
-خوب گوش کن مواظب باش.. بگو چراغ کامیون ها روشن نباشه جلب توجه نکنین وگرنه..
ودندون به هم سایید.. ابرو بالا انداختم کارش خوب بود
نریمان به سمت نگهبان ها رفت و من ماشین رو دور زدم که لیلی خودش زودتر از من در رو باز کرد واز ماشین پیاده شد و مقابلم ایستاد در کسری از ثانیه مشامم پراز عطر شیرینش شد و حالت تهوع گرفتم.. از این عطر بیزار بودم.. همیشه همین عطر رو میزد.. از وقتی که به خاطر داشتم.. حتی اون روز لعنتی..
-تاویار؟
در رو بست و نزدیک تر شد از گوشه چشم دیدم که همه به همراه نریمان به سمت راست رفتن.. جایی که کمی پیش مرکز توجهم بود
-لیلی جان امشب برای تو شب مهمیه.
اخم کرد و لبه کتم رو گرفت
لب های سرخش رو تکونی داد و برق نگین دندونش چشمم رو در این تاریکی زد
-شب مهم برای هردوی ما..
مچ دستش رو گرفتم و به خودم نزدیک ترش کردم آروم لب زدم:
-درسته.. شب ما میشه امشب
نفسم رو شل توی گوشش فوت کردم
-به من اعتماد کن..
romangram.com | @romangram_com