#نگهبان_آتش_پارت_563
-دیگه میرم خدافظ..
به زور بازوم رو از دستش جدا کردم اما خیلی زود باز ایر دست شدم.. مقابلم ایستاد و درست رو به صورت مبهوت و خشمگینم با اخم لبخند زد.. ابرو در هم کشیدم و سوالی براندازش کردم:
-همه ی این حرف ها درست.. شرمندگی منم به جا.. حسی که تو داری الان.. حرف هایی که زدی دقیقا چیزی بود که من به خاطرش تو رو کشوندم اینجا.. تاویار؟ یکی باید بهت حالی می کرد تو هنوز زنده ای.. بهت حالی می کرد که سایه مرده.. خانوادت بهت احتیاج دارن.. من به خاطر اینکه این حرف ها رو بهت زدم شرمندم اما لازم بود بشنوی و بشنوم..
باید از این بازی بچگانه ناراحت می شدم اما خودم در درستی از حالم نداشتم.. حامد سعی داشت تو وجودم ددنبال چی بگرده؟ آب نداشته ی دهنم رو قورت دادم و ازش چشم گرفتم.. سر پایین انداختم و فشار دستش روی بازوم چندین و چندبرابر شد.. حال خفگی داشتم و باور این موضوعع که من تاویار گذشته نبودم داشت باورپذیرتر میشد.. باور مرگ سایه.. بی پشت و پناهی مادررم.. سیاوش..لیلی با من چیکار کرده بود؟ باید لیلی رو مقصر می دونستم یا جمشید؟ فقط سر تکون دادم و بی هیچ حرفی از خونش بیرون زدم..
حدود دو ساعت در ماشین نشسته بودم سیاهی شب پر رنگ شده بود و من ستاره ها رو با وضوح بیشتری می دیدم.. پک دیگه ای به سیگارم زدم.. درست پونزده روز از اون شب کذایی با لیلی و اون زهری که حامد به جای حرف به خوردم داده بود می گذشت.. پوزخند زدم سال نو اومده و رفته بود اون هم در تنهایی من.. بازم پوزخند زدم این بار تلخ تر سوزانده تر و پراز حسرت داشتن یه خانواده که من خودم ترکش کرده بودم..
دو انگشت دست چپم رو به چونم زدم.. حق با حامد بود؟ این سوالی بود که از اون شب مدام تو ذهنم تکرار میشد و من چرا براش جوابی نداشتم؟ اگرچه همه چی یه بازی بود اما خیلی چیزها رو برام روشن می کرد.. من جمشید نمی شدم.. ابدا..
نیم نگاهی به ساعتم انداختم.. درست یازده دقیقه به یک شب بود.. از آینه نور چند ماشین رو دیدم .. به حتم لیلی بود.. دست روی سینم کشیدم تا از وجود گوشیم مطمئن بشم.. سه ماشین که یکیش نریمان بود به ترتیب از کنارم رد شدن و کمی جلوتر ایستادن.. دستی به یقه لباسم زدم زنجیر سرد دور گردنم تضاد بدی با پوست تب دارم داشت.. دستگیره در رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم
دو ماشین هرکدوم سه نفر سرتا پا مشکی که به حتم مسلح هم بودن پیاده شدن.. حدود شش نفر..همه جا تاریک بود وتنها نوری که دیده میشد نور ماشین نریمان بود که کمی فضا رو روشن می کرد.. همه چیز برای من مثل روز آشکار بود.. دمی از هوای خنک کویری گرفتم و با رسوندن دو لبه کتم گامی به جلو برداشتم لیلی هنوز پیاده نشده بود و اون شیش نفر درحال صحبت با نریمان بودن که تازه پیاده شده بود.. بعد از سی و سه قدم درست درفاصله چند متری از اون هفت نفر ایستادم که نریمان حرفش رو نیمه گذاشت.. به سمتم چشم چرخوند و باعث شد اون ها هم به سمتم بچرخن
-سلام قربان
تک به تکشون رو از نظر گذرونم خیره به زمین پاهاشون رو از هم کمی فاصله داده و مچ دست راستشون اسیر دست چپ شده بود.. عرفان پسر جوونی که چند سالی ازمن بزرگ تر میزد.. قد بلند و با صورت کاملا اصلاح شده درست سمت راست من ایستاده بود.. گامی به جلو برداشتم.. نفر بعد داود بود.. کمی کوتاه تر.. نکته جالب نداشتن سه انگشت از دست راست بود.. بعداز اون راشد که از همون نگاه اول بیش از چهار تتو روی سیبک گلو پشت دست راست وطرح دو اسلحه روی شقیقه هاش داشت.. به حتم زیاد به پر و پای لیلی پیچیده بود و این ها نشانه های خوبی نبود..
نفر بعد صادق بود با موهای سفید اما چهره جوان.. آوازش رو شنیده بودم.. زالی نام داشت.. دو نفر دیگه از نوچه ها بودند.. لیلی هنوز درماشین بود
به سمت نریمان رفتم آروم بود و آماده.. درست همون طور که من انتظار داشتم
-بارها رسیده؟
با چشم به هر شیش نفر اشاره کرد.. گامی به عقب برداشن و خودش جلو اومد
-الان میرسه باید بریم
سر تکون دادم و نگاهم رو به شیشه دودی ماشین نریمان دوختم.. خوب می تونستم نگاه خیره ی لیلی رو به خودم ببینم اون چشم ها هر چیزی رو می شکافتن.. هرچیزی رو..
-همه چی خوبه؟
romangram.com | @romangram_com