#نگهبان_آتش_پارت_562
و مشتش رو به دیوار کوبید و من دردش رو تو سینم حس کردم:
-خدا لعنتم کنه خراب کردم
از چی حرف میزد؟ اصلا مگه چیزی درست بود؟
-من خوبم..
کتفم رو گرفت و وادارم کرد به سمتش بچرخم.. صورتم رو قاب کرد و پیشونی به پیشونیم زد
-تاویار منو ببخش امشب تند رفتم.. باور کن هیچی اونجوری که واقعا هست دیده نمیشه.. اون دوربین اون فیلم لعنتی.. خلاف چیزی که تو میگی دیده میشه.. اون فیلم رو فقط من نمی بینم.. من نگران افکار بقیه م.. تو برادرمی..
چشم بست.. دستم مشت شد.. من تو چه آتیشی افتاده بودم؟
-خدا لعنتم کنه باهات چیکار کردم من...
به میان حرفش پریدم:
-کافیه من خوبم.. بهتره خودت و نسبتتو با من جدا کنی.. تو اداره کسی چپ نگات نکنه به خاطر من..
مردونه در آغوشم گرفت این چندمین تجربه من بود؟
به یاد آوردم آغوش اجباری سیاوش رو... وپدرم.. و الان حامد.. آخ از صدف..
مدام به کمرم مردونه ضربه میزد و زمزمه هاش رو کنار گوشم می شنیدم.. من هیچ حسی نداشتم و دستم بی حالت کنارم افتاده بود.. آخ که سرم رو به انفجار بود..
-زیاد روی کردم..
آره زیاده روی کرده بود
-ببخش تند رفتم ..
خیلی وقت بود دنیار رو دور تند بود برای من
-آروم باش حامد
و از خودم جداش کردم.. برجستگی بغضش روانم به بازی گرفت.. شرمندگی از وجودش نمایان بود
romangram.com | @romangram_com