#نگهبان_آتش_پارت_561
خونسرد گفتم:
-اهمیتی نداره.. باور کن..
هول شده گفت:
-منظورت چیه؟
دکمه کتم رو بستم
-تاویار؟
سر بالا کردم
-چی میگی پسر؟
رو گرفتم:
-هیچی من باید برم
و پشت کردم خودش رو بهم رسوند
-صبرکن
و دستم رو گرفت که خشک گفتم
-یاید برم خیلی خستم
درست کنارم ایستاد:
-من شرمندم
برای من شرمنده بودنش، سایه رو بهم برنمی گردوند اون امشب حرف هایی که با خودم تکرار نمیکردم رو برام فریاد زده بود دست روی دستش گذاشتم
-حرفت کاملا درست بود..
-به خدا من..
romangram.com | @romangram_com