#نگهبان_آتش_پارت_560

دلم رفتن می خواست تمام دنیا برام به اندازه یه قبر شد گوری که انگار اندازه من نبود

-من وقتی امشب تو رو دیدم که..

-چی دیدی؟

پر خشم نگاهش کردم حالا نگاهش فرق داشت آروم شده بود.. من تو چه حالی بودم؟

-ازمن چه خبطی سرزد حامد که این حرفارو زدی؟

-...

مچ دستم رو از دست هاش جدا کردم

-خوب گوش کن من تاویارم..

کمی بیشتر نزدیکش شدم

-از اول راهم همین بود.. خودم به اون زن نزدیک شدم چون باید یکی فدا میشد تواین راه.. کی از من بهتر؟

سربه زیر انداخت که گفتم:

-گوش کن.. فقط هدفم مهمه و از همه چیزم هم گذشتم توبهتر میدونی..

چشم بالا کشید و من سیبک گلوش رو دیدم که سخت جابجا شد و باز ادامه دادم:

-پس فکر میکنی من قصد هم خوابگی داشتم؟ با کسی که بابام رو انداخت زندان؟ قاتل سایه وتمام خوشبختی هایی که حتی شروع نشدن؟ با لیلی؟

بادهن نیمه باز مات زبونی شده بود که مثل یه بچه به حرف اومده بود گامی به عقب برداشتم وتو یک حرکت دو لبه ی لباسم رو گرفتم و از دو طرف کشیدم تک به تک دکمه های باقی مونده ش کنده شد و جلوی پای حامد افتاد.. دست به سمتم گرفت

-ت تاویار؟

-خوب نگاه کن چی می بینی؟

وبه تمام زخم های که به خاطر لمس دست های اون زن روی غیرتم به جا مونده بود اشاره کردم.. این خونه شاهد عذاب های من بود.. دست روی بازوم گذاشت.. خودم رو کنار کشیدم که ابروهاش بالا پرید

-تاویار حق باتوئه من..


romangram.com | @romangram_com