#نگهبان_آتش_پارت_559
نبض پیشونیش درست مقابل دیدم بود.. خودم توچه حالی بودم؟
تمام تنم گر گرفت
-خوب میدونی کجاست و چرا اونجاست.. امشب..
و به نقطه ی نامعلومی اشاره کرد
-اونجا داشتی چیکار میکردی؟
به مسیر دستش زل زدم لب های خشکم رو از هم باز کردم:
-پس تو فکر میکنی من دنبال هم خواب شدن با لیلی ام؟
عجیب بود که صدام واضح و بی خط وخش به گوش های حامد رسید..
مات نگاهم کرد:
پوزخند زدم این از درد تو دلم بود که حالا فهمیدم حامد هم مثل بقیه خبر نداشت من من کنان گفت:
-چ چی گفتی؟
هومی گفتم..
-ممنونم که همه چیزهایی که فراموش نکرده بودم رو برام یادآوری کردی..
-تاویار؟
-حرفاتو زدی منم شنیدم.. اما من چیزی برای توضیح به کسی که شاهد همه چیز هست اما بازم فکرش اینه..
ازش فاصله گرفتم:
-هیچی ندارم بگم..
سری به چپ و راست تکون داد.. جلو اومد و مچ دستم رو گرفت:
-صبر کن..
romangram.com | @romangram_com