#نگهبان_آتش_پارت_558

-حرفات تموم شد؟

ناباور نگاهم کرد:

-من میرم ..

دست هاش رو پایین آوردم و پشت کردم.. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که با حرفش سرجا میخکوب شدم

-هدف تو از اول بودن با اون زن بود؟

سرم تیر بدی کشید و یکباره خشک شدن رگ های بدنم رو حس کردم و جریان دردناک خون... به سمتش چرخیدم.. اخمم دست خودم نبود

-قرار ما از اول چی بود؟

جلو اومد ومن تکون نخوردم

-می خواستیم از کثافت کاری های اون زن باخبر بشیم.. ازش مدرک بگیریم مگه غیر از این بود؟

مگه من از چه کاری کوتاهی کرده بودم؟

-باتوام حرف بزن این آرامش واسه چیه؟

خیلی عصبی بود..

-حالا که حرفی نداری پس خوب گوش کن.. ده ساله قید خانوادت رو زدی..

پلکم بالا پرید:

-مادرت با یه افسرده هیچ فرقی نداره بهم بگو تو الان کجایی؟ سیاوش بهت نیاز داره تو الان کجایی؟

انگار زمان و مکان از دستش در رفته بود که اینگونه داد میزد.. اما من.. من لعنتی همه چیز رو به روشنی درک میکردم.. ساعت بیست دقیقه به پنج صبح روز یک شنبه.. اینجا و مقابل این مرد بی رحم.. چه حالی داشتم؟

-سایه مرده..

این حرف پشتم رو لرزوند.. به پاهام فشار بیشتری آوردم که جلو اومد وکف دو دستش رو به سینم کوبید.. به خودم اومدم:

-بگو بابات کجاست؟


romangram.com | @romangram_com