#نگهبان_آتش_پارت_557

ازاین سوال جا خوردم...

-هوم؟ چی کار می کنی؟

بی حرف تنها نگاهش کردم که از جاش بلند شد و چند قدمی دورتر ایستاد من نگاهم به روبرو بود. منظورش از این سوال چی بود؟

-تاویار به من نگاه کن..

بی حالت نگاهش کردم که کفری به سمتم اومد ویقه ی کت مشکی رنگم رو به مشت گرفت شوک شدم اما ظاهرم...

-تواون خونه داری چیکار میکنی؟ تو با اون زن..

وصداش کمی بالا رفت:

-با اون زنیکه چیکار داری؟

از این حرف، این فکری که از ذهن حامد گذشت بی اراده پوزخندزدم که جری تر شد ومحکم تر تکونم داد

-تاویاااار؟

باخودم فکر کردم اگه هرکس جز حامد این کارو میکرد من چه میکردم؟

-چرا حرف نمیزنی؟ ها؟ امشب همه چیز رو دیدم تو.. تو...

لرزش مشتش وجودم رو می لرزوند..

-اون جا تو اون حال با اون زن چیکار داری تاویار؟

رگه های خونی رو به خوبی در قهوه ای نگاهش می دیدم اون با خودش چه فکر کرده بود؟

-د حرف بزن.. حرف بزن

نگاه از چشم هاش گرفتم.. دیدم که دوباره به یقه ی لباسم زل زد.. پوزخندش غیرتم رو به حقارت کشوند

-چی دارم می پرسم..؟ همه چی معلومه..

و به من اشاره کرد.. دست روی مشتش گذاشتم


romangram.com | @romangram_com