#نگهبان_آتش_پارت_556
-تاویار گفتم کجایی؟
صداش جدی بود.. کاملا بی انعطاف ..
-...
-اوکی حرف نمیزنی؟ باشه پس من خودم پیدات میکنم..
و قبل از حرفی از زبون من با یک جمله تلفن رو قطع کرد
-تو خونم میبینمت..
و تماس قطع شد..
با ابروهای بالا رفته به صفحه خاموش زل زدم.. ازجونم چی می خواست؟ امشب دیگه گنجایش نداشتم.. سیگاری از داشبورد بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم.. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.. این قضیه داشت خیلی کش پیدا می کرد.. پک عمیقی زدم.. این آرامش، این نفس آروم و ضربان از خدا بیخبر لعنتی قلبم، خبر از زنده بودنم میداد... چرا تموم نمیشد؟ نمی دونم چقدر گذشت که جسد یازدهمین سیگارم رو از شیشه به بیرون پرت کردم باید حامد رو می دیدم با این که هیچ حس و حالی برای ادامه ی این بحث آشکار نداشتم.. کل خیابون رو از نظر گذروندم وماشین رو به حرکت درآوردم.. سینم از حجم زیاد دود سنگین بود.. خیلی زود مقابل خونه حامد قرار گرفتم.. بی معطلی از ماشین پیاده شدم دستی به یقه لباسم زدم و جای خالی دو دکمه خار چشمم شد.. باید با این وضع پیش اون می رفتم؟
پوفی از حرص کشیدم در با صدای تیک باز شد.. این یعنی منتظرم بود.. در رو باز کردم و خیلی زود با آسانسور خودم رو به واحدش رسوندم وقتی در باز شد حامد رو دیدم که دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود.. اخم غلیظی بین ابروهاش نشست به محض دیدنم قدمی به سمتش برداشتم که تکیه ش رو از چهار چوب در گرفت ومقابلم قدعلم کرد.. تی شرت و گرم کن سورمه ای رنگش از نظر گذروندم و خیره به چشم هاش لب زدم:
-سلام
موشکافانه براندازم کرد و من اخم کردم.. من فقط برای یک چیز به اینجا اومدم
-علیک سلام بیاتو باید حرف بزنیم..
و خودش زودتر وارد شد.. حرفی نزدم و پا به داخل گذاشتم.. حامد رو دیدم که روی مبل نشسته و پا روی پا انداخته بود درست مقابلش ایستادم..
نگاه تیزش، روی یقه لباسم حالم رو خراب تر کرد پراخم گفتم:
-خواستی بیام..
دستم رو از هر دو طرف به رونم کوبیدم
-الان اینجام..
هنوز نگاهش بین اجزای بدنم در گردش بود.. دنبال چی می گشت...
-تو داری چیکار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com