#نگهبان_آتش_پارت_555
-من ازت خوشم میاد و تو به من توجه..
و ادامه حرف هاش بین سینم خفه شد.. موهای به هم ریختش رو مرتب کردم به شدت عرق کرده بود..
-بهتره بخوابی تا حالت بهتر بشه..
درست بین اتاق ایستاده بودیم.. پنگوئن وار چند قدمی برداشتم سرگیجه داشتم و مدام مایع ترشی تا حلقم میومد ومن دوست داشتم از این هوا دور بشم
انگار خوابش برده بود که زانوهاش کاملا تا شد و اگر مانع نمی شدم نقش بر زمین میشد.. باا نزجار رو دست بلندش کردم و با دیدن بند نازک لباسش که روی بازوش افتاده بود.. عصبی پوف کشیدم.. لعنتی نثار خودم کردم و لیلی رو روی تخت خوابوندم.. بوی تند الکل حالت تهوع ام رو تشدید می کرد.. دستم رو از زیر سرش بیرون کشیدم و خواستم بلند بشم که یکباره گردنم رو گرفت ومن شوکه سرجا میخکوب شدم:
-کجا؟
لب های خشکم رو تکونی دادم
-همینجام پیشتم
کمی جابجا شد و دست هاش از گردنم سرخورد وروی بازی یقه پیرهنم چفت شد.. نفسمو شل بیرون فرستادم.. هفت تا جون داشت این عوضی.. قفسه سینش که کند شد آروم از روی بدنش بلند شدم.. دستی به صورت ملتهبم کشیدم.. عضلاتم کمی کند شده بود از تاثیر الکل روی بدن متنفر بودم.. چرخی به دور خودم زدم هنوز هوشیار بودم.. برای امتحان کردن لیلی گفتم:
-من دیگه میرم..
حرکتی نکرد.. دور زدم و به سمت در رفتم و دست گیره درو پایین کشیدم.. هیچ صدایی نشنیدم.. سر چرخوندم واقعا خواب بود.. عقب گرد کردم و در رو تا نیمه بستم باید امشب کاری می کردم.. دست قلاب شدم رو پشت گردنم گذاشتم و چشمم روی کمد ثابت شد آروم به سمتش رفتم و بازش کردم.. با بی صداترین حالت ممکن وسایل هارو زیر وروکردم.. شک نداشتم گاوصندوقش رو دیده بودم درست درهمین کمد.. پر بود از کیف و کفش و کلی خرت و پرت.. پس کجا بود؟ زیر چشمی حواسم به لیلی بود صورتش مقابل دیدم قرار داشت.. چشم های بستش رو دیدم و لب زدم:
-پس اون مدارک کجاست؟
بادست ضربه آرومی به دیواره کمد زدم
صدای بمی داشت پوزخندم رنگ گرفت.. خودشه.. کمی روی زانوهام جابجا شدم.. دیواره ی کاذبی بود که باکشیدن به بالا باز میشد ازچیزی که دیدم جاخوردم
گاوصندوق پدرم بود خوب به یاد داشتم.. همیشه سند وشمش ها رو اینجا می گذاشت دست دراز کردم برای لمس دکمه هاش اما با به یاد آوردن صدای صفحه کلیدش پرحرص دستم رو پس کشیدم.. لعنتی زیر لب گفتم و فکری به ذهنم رسید.. آروم کشوهای میز آرایشش رو گشتم و با پیدا کردن یه چسب نواری پنج سانتی متری، باز به سمت گاوصندوق رفتم و روی دوپا نشستم و نواره ی چسب رو کشیدم و روی صفحه کلیدش گذاشتم و کمی فشردم.. با حک شدن اثر انگشت لیلی روی چسب پوزخند صداداری زدم و به سمتش سر چرخوندم.. درست مثل یه جنازه بی حرکت بود.. من به مردنش فکر کردم.. هه.. با برگردوندن همه چیز به حالت قبل از جا بلند شدم.. ادامه ی این کارو باید به نریمان می سپردم.. چشمم به بسته روی زمین افتاد.. همون که لیلی بهم داده بود.. جلورفتم واز روی زمین برش داشتم.. نیم نگاه آخر رو به دوربین انداختم و ساعت رو هم دیدم که سه شب رو نشون میداد.. به سمت در رفتم بیش از این نباید اینجا میموندم.. از اتاق بیرون زدم.. دست نگاهم با دیدن اون اتاق لرزید.. اتاق سایه.. به یاد صدف افتادم اون شب مهمونی... سرم تیربدی کشید.. نه تاویار الان وقتش نیست.. اما خاطرات برای جون گرفتنشون وعذاب دادن من هیچ زمان اجازه نمی گرفتن.. دل کندم از هرچیزی که باعث جان کندنم شده بود و از پله ها پایین رفتم همه جا تاریک بود و این ابدا عجیب نبود به طرف در رفتم.. در آخر نیم نگاهی به اتاق اون دختر.. صدف.. انداختم.. او به حتم روز خوبی رو با نریمان گذرونده بود.. پوزخند زدم و از عمارت خارج شدم... گوشیم از لحظه خروجم از عمارت توی جیبم می لرزید و من خوب می دونستم حامد بود.. اون که شاهد همه چیز بود شاهد این آتیشی که داشت من رو می سوزوند.. چرا زنگ میزد؟ با مشت به فرمون کوبیدم
هنوز زنگ می خورد.. خیابون خالی از هر ماشینی بود.. گوشه ای ماشین رو نگه داشتم.. خیلی از عمارت دورشده بودم.. دستی به موهای آشفتم کشیدم و دکمه اتصال رو فشردم سعی ام بر آرامش داشتن بود:
-کجایی؟
-...
انگار خودش نمی دونست
romangram.com | @romangram_com