#نگهبان_آتش_پارت_554

بطری رو از دستم گرفت و جام دیگری برای خودش پرکرد با حالت خاصی گفتم:

-انگار ساقی خوبی نیستم..

بازم لبخند.. چه فرایند بی معنایی

من برای اینکه توجه لیلی رو به خودم جلب نکرده باشم

مجبور به خوردن چهار پیک همراهی شدم اما لیلی بیش از یازده پیک خورد و حالا تقریبا هوشیاریش به چهل درصد می رسید.. پوزخند زدم.. مدام می خندید و خودش رو در آغوشم می انداخت..

-وااای تاویار نباید اینقدر می خوردم

وازم فاصله گرفت:

-بیا برقصیم زود باش

فقط همین رو کم داشتم.. قدمی به سمت سیستم پخش موسیقی برداشت که سکندری خورد و خودم رو بهش رسوندم و بازوهای لختش رو گرفتم.. او داغ بود و من...

-چیکار میکنی؟

با چشم های تبدارش نگاهم کرد... فاصلمون پنج سانتی متر بیشتر نبود

-می خوام باهات برقصم و..

-هییش بی موزیک می رقصیم..

وبه خودم تکیش دادم باز زمزمه هاش رو هرچند آروم اما می شنیدم مثل همیشه

-هی تاویار حواسم هست که توچیزی نخوردی

بدنش سنگین شده بود با اینکه برای من مثل پرکاه بود دستش رو دور کمرم حلقه کرد

-اما تو زیاده روی کردی

من حتی ظرفیتش رو در مشروب خوردن هم می دونستم برای من کتابی چند بار خونده شده بود

رو پا بند نبود کمی برای بیشتر گیج شدنش به سختی حالت رقص خودم رو تکون دادم.. مدت زیادی بود می رقصیدیم..


romangram.com | @romangram_com