#نگهبان_آتش_پارت_552

-تو مهم ترین مهره منی.. چون بیشترین استفادت رو ازهوشت میبری..

پنجه هاش لای موهام فرو رفت و من خیره به سبزی های نگاهش سکوت کردم.. موهام بین حرص انگشت هاش کشیده میشد.. خون با فشار به مغزم رسید و مثل زود پز سوت می کشید.. برای این پیروزی حرفی نداشتم بااین که تا پیروزی نهایی راه زیادی بود...

هنوز انگشت سردش رو مثل تیزی چاقو حس میکردم.. ازگوشه چشم نگاهش کردم که اغواگر خندید.. بوی رژلبش رو به خوبی حس میکردم.. حرفی نزدم که بالاخره اسلحه دستاش رو از سرم برداشت و خم شد بوسه ناگهانی به شقیقم زد عمیق و پر حرارت.. یه تای ابروهام بالا پرید.. بیشتر خودش رو بهم چسبوند و من نگاهم از جام های واژگون شده روی تخت از تکون های لیلی، به دوربین افتاد این چه حالی بود.. کنار گوشم لب زد:

-تو و اون چشمات..

و دست روی شکم و سینم کشید

-و این بدنت.. مال من میشن

پوزخند زدم و خواستم از خودم جداش کنم که بیشتر در آغوشم خزید.. من هیچ حسی به این هم آغوشی نداشتم اصلا مرد بودم؟

-دیوونم کردی تو پسر

و مشت ملایمی به سینم زد.. نفس هاش داشت پوستم رو می سوزوند..

-لیلی؟

انگار نمی شنید که بیشتر سرش رو در گردنم فرو کرد وعمیق بو کشید.. هه.. درست مثل سگ بود این زن اما با صفت کفتار.. من کاملا آروم بودم.. خودم خواستم که به اینجا برسم.. من خوب این روزها رو پیش بینی کرده بودم.. تقریبا نیمه بیشتر بدنش رو مثل گناه روی خودم حس می کردم.. زبونش رو به سیبک گلوم کشید.. درست جای بغض دفن شده ی سایه... دمای بدنم یکباره بالا رفت که موجب لذت لیلی شد:

-هووم توهم دوست داری؟

اون چی می گفت؟ من دوست داشتم؟ اصلا احساسی درمن مانده بود؟ نبض دردناکی رو درحدقه چشم هام حس می کردم و معدم... آخ از این جسم که بدزمانی برای نافرمانی انتخاب کرده بود..

دست راستم رو ستون بدنم قرار داده بودم داشت به خوابیدن وادارم می کرد.. دست دور گردنم انداخت و به چشم هام زل زد.. به راحتی می شد خون ریخته شده آدم های بی گناه رو در سبزی های به خون نشستش دید..

-دیگه این پس زدن ها رو بذار کنار..

خیلی ماهرانه پنجه هاش رو لای موهام می کشید سر انگشت هاش داشت بیچارم می کرد

-آروم باش لیلی..

بین نفس نفس زدن های کرکنندش خندید

-لعنتی با تو از آرامش خبری نیست


romangram.com | @romangram_com