#نگهبان_آتش_پارت_551
-خب؟
خودش رو جلو کشید
-خب نداره! این یه هدیه ست برای تو
و انگشتش رو به چونم زد و ته ریشم رو لمس کرد..
-لیلی؟
ازته گلو لب زد:
-جانم؟
-این کارها لازم نیست.. من چندان دوست ندارم یکی به خاطر جبران اشتباهش بهم باج بده..
پیشونی به پیشونیم زد.. دو خط درمیون نفس می کشیدم اون آشغال چنان نزدیک بود که برای نفس کشیدن باید از بازدم کثیفش استشمام می کردم.. حاضر بودم بمیرم:
-نه.. اشتباه می کنی.. باور کن باج نیست.. فقط یه هدیه از طرف من به توئه.. دوست دارم حسن نیتم رو بهت ثابت کنم.. به جبران اشتباهم نمی پرسم از کجا نقشه ی منو فهمیدی..
لبم رو با زبون تر کردم و تمام تلاشم رو کردم تا پسش نزنم.. بیش از حد توانم تحت فشار بودم:
-من هنوز کاری نکردم که مستحق سخاوتمندی شما باشم..
نفسش خندید و من اخم کردم.. اجازه نمی دادم لبش رو که برای برخورد به من نزدیک میشد به لبم بزنه.. هرگز.. تو ثانیه های آخر سرکج کردم.. ناامید و خسته از این موش و گربه بازی ها پوف کشید اما خودش رو نباخت..
-تاویار؟ لطفا قبول کن اونجا نباید خالی بمونه.. اونجا گوسفندهایی هستن که اگه کسی نباشه، ادعای شیر بودن میکنن.. هیچ کس بهتر از تو نیست می دونم کار داری اما...
لحنش رو جدی کرد:
-به خاطر من قبول کن.. رک بگم می خوام به هرجا نگاه می کنم تو رو ببینم.. می خوام همه جوره شراکتم با تو قوی باشه.. متوجه نیستی که می خوام حسن نیتمو ثابت کنم؟
قبول می کردم اون مکان مال پدرم بود و من برای پس گرفتن همه چیز اومده بودم..
-باورم نمیشه لیلی.. این مسئولیت سختیه..
پراطمینان خندید و با سر انگشت به شقیقه هام ضربه ملایمی زد:
romangram.com | @romangram_com