#نگهبان_آتش_پارت_550
-چی هست؟
نگاه از لب هام گرفت و به روبرو دوخت
-یه سند برای تو که فقط باید امضا کنی ..
از چی حرف میزد؟
-نمی خوای بپرسی چی هست؟
سر تکون دادم:
-عجول بودن رو دوست ندارم
لبخندی از سر رضایت زد
-درسته این اخلاقت رو دوست دارم
و دست روی مشتم که روی پام بود گذاشت
-البته من تمام تورو دوست دارم منو به وجد میاری..
مشتم رو از زیر دست هاش بیرون کشیدم این زن خسته نمیشد از این همه پس زده شدن؟
نگاهش کردم که خوب متوجه شد از طفره رفتن و حاشیه بدم میاد که ادامه داد:
-این سند اون باشگاه سوارکاریه ...
و من خوب اون باشگاه رو به یاد داشتم
-بهراد کاشف و..
هومی گفت..
-آره خودشه اون مرده خبرداری که..؟
خبر داشتم.. پاکت رو بین دست چرخوندم
romangram.com | @romangram_com