#نگهبان_آتش_پارت_549
حالش اصلا برام مهم نبود امشب باید می گذشت من درست وسط آتیش بودم... می سوختم و می سوزوندم.. خود آتش بودم.. بین شعله های این انتقام کسی قادر به تشخیصم نبود.. برخلاف میلم پیش رفتم و لبه ی تخت نشستم..
-بهتره حرف بزنیم من خیلی خستم
بالاخره تکونی به بدنش داد و به سمت کمدش رفت تمام مدت نگاهم بهش بود.. دیدم که داخل یه گاوصندوق بسته ای بیرون آورد.. نتونستم رمزی که وارد کرد رو ببینم اما اون یه گاوصندوق داشت و...
در کمد رو بست و به سمتم چرخید.. موهای آزادش رو فر ریز کرده بود و با یه حرکت سر، پر از ناز اون رو تو صورتش ریخت.. در پشت این آبشار زیتونی رنگ، چشماش جاذبه بیشتری داشت اما من هیچ فرکانسی دریافت نمی کردم جز فکر این که بسته ی در دست راست لیلی چی می تونست باشه..! سعی کردم خیرگیم رو نبینه
-نمی خوای شروع کنیم این بحث رو؟
با دست آزادش بطری و دو جام کوچیک به دست گرفت وکنارم روی تخت نشست.. سر چرخوندم که بسته رو به سمتم گرفت:
-اینم همون که می خواستی و یه چیز که من می خوام..
چشم بالا کشیدم و دست جلو بردم برای گرفتنش..
-اینکارو کردم تا بهت ثابت بشه من تو رو باور دارم..
مشتاق و با ابروهای بالا رفته بسته رو گرفتم
-تاویار..
-...
دست روی رونم گذاشت:
-تاویار به من نگاه کن
سرد نگاهش کردم:
-دیگه دست من چیزی نداری.. مطمئن باش دیگه از طرف من تهدید نمیشی.. من می خوام همونطور که گفتی باهم شراکت کنیم.. با میل و اراده ی خودت..
لبم برای پوزخندی کج شد:
-تو این پاکت چندتا چیز دیگه هم هست
چشم ریز کردم:
romangram.com | @romangram_com