#نگهبان_آتش_پارت_548

کف هردو دستم به سمتش گرفتم و لب فرو بست

-بهتره آروم باشی خوب می دونی چرا به اینجا اومدم؟

نزدیک تر شدم از جاش تکون نخورد

-اما من که هنوز تصمیمم رو به زبان نیاوردم.. تو به فکر جشن گرفتنی؟

شرمزده از تندرویش گفت:

-ت تاویار؟

-هییشش

این یعنی تو هنوز نمی دونی من چطور آدمی هستم و چند قدمی فاصله گرفتم..

-تو به من باور نداری من خوب متوجه هستم اما هیچ خوشم نمیاد طوری رفتار کنی انگار کاملا به اراده و تصمیمات من آگاهی.. چون نیستی..

فاصله رو به هیچ رسوند..

-نه اینطور نیست

و دو دستم رو گرفت.. حرکتی نکردم.. الان شاهد این لحظات کی بود؟

-تو فکر می کنی باورت ندارم؟

لب هاش رو به گودی گردنم فرو کرد و بوسید.. مثل خنجر.. درهمون حال نفسش رو روی پوستم فوت کرد.. گر گرفتم از نفرت.. امروز دومین بار بود که دراین مهلکه افتاده بودم اما چیزی نبود که خودم خبر نداشته باشم

-اونقدر باورت کردم که صبح بی حرف، خواستت رو قبول کردم.. دستم رو رها کرد و پنجه هاش سینم رو هدف قرار داد.. نامحسوس سرم رو رو به بالا سوق دادم.. من قراربود تکیه گاه بشم برای سیاوش، مادرم و سایه..

-من هربار که احساس می کنم فکر تو رو خوندم کاری می کنی بفهمم اصلا نمی شناسمت.. آخ تاویار.

این سینه محل آرامش سایه بود.. آره بود.. الان این جسم با کثافت وجود این زن هرزه آلوده شده..

-بشینیم لیلی؟

حرکت دستش متوقف شد و من با گامی که به عقب برداشتم بی هیچ تماس دیگه ای ازش فاصله گرفتم


romangram.com | @romangram_com