#نگهبان_آتش_پارت_547
من به خودم ایمان داشتم اما اینجا و در این اتاق همه چیز به تصویر کشیده میشد.. تلخ تر از تلخ.. برای ثانیه ای چشم بستم تا توان ادامه ی این جنگ رو داشته باشم..
-نمیای داخل؟ نکنه می ترسی؟
پوزخندم رو به صورتش کوبیدم.. از تاویاری که بعد گذشت ده سال هنوز فرو ریخته شدنش رو پشت این در می دیدم رد شدم و در رو پشتم بستم که لبخند به لب هاش نشست..
-خب بیا بشین تا راحت حرف بزنیم.. امشب هیچ کس نیست تا مزاحم بشه..
جلو رفتم و روی صندلی کنار پنجره نشستم.. از این حرکتم جا خورد.. شلوار جین، پاهای خوش فرمش رو به خوبی نشون می داد.. با انگشت به تک صندلی روبروم اشاره کردم:
-بشین..
-چرا اونجا نشستی؟ میخوام امشب جشن بگیریم
و کف دستش رو به هم سایید:
-به مناسبت این شراکت..
گره اخمم رو حفظ کردم.. حرف داشت.. شک نداشتم چشم هاش از همیشه بیشتر حرف برای گفتن داشتند.. لب زدم:
-مگه از جوابم خبر داری؟
یکباره دستش روی بطری مشروب خشک شد و با چشم ریز شده نگاهم کرد:
-چی؟
هیچ تغییری در حالتم ندادم
-تو چی داری میگی؟
با دست موهاش رو به عقب فرستاد و هیستریک خندید
-نگو که صبح بی جهت اون شرط رو گذاشتی؟
با همین یه کلمه تا این حد عصبانی شده بود؟ لیلی آسیب پذیر.. پوزخند زدم و از جا بلند شدم.. تخت نفرین شده رو دور زدم و خودم رو به نزدیکش رسوندم هنوز کلافه دستاش رو درهوا تکون می داد.
-من قبول کردم و الان تو.. تو چی میگی؟
romangram.com | @romangram_com