#نگهبان_آتش_پارت_546

خوب متوجه منظورش بودم.. این زن از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد.. احتمالا حالا امید بیشتری داشت.. هیچکس عمارت نبود حتی لیلی برای این تنهایی خیلی ناپرهیزی کرده بود.. اون دختر بیچارش رو به همراه نریمان بیرون فرستاده بود و من جایی بین قفسه ی سینم درد می کرد که خودم هم درست علتش رو نمی دونستم.. سر رو شونم گذاشت.. کف پاهام رو به زمین فشردم از زمین چه توقعی داشتم؟

-ممنونم که اومدی.. من تو تک به تک ثانیه ها دوست دارم حور داشته باشی..

-مگه قرار بر چیز دیگه ای بود؟ نگران نباش من هستم..

پر از ناز خندید.. تیکه ای از میگوی سوخاری به دهن گذاشتم.. از این غذا بیزار بودم.. مایع ترشی تا حلقم بالا اومد و من پسش زدم.. هنوز سرش رو بازوم بود با این تغییر که نوازش انگشت هاش رو حس کردم که برای من تنها شکنجه بود و بس.. تاویار در من زنده بود که اینجا و در این مکان تا این حد آروم بودم..

-من سیر شدم..

سر برداشت متعجب به ظرف پر نگاه کرد و من فرصتی برای تجریه تحلیل بهش ندادم و گفتم:

-حرف بزنیم لیلی؟

نباید زیاد کش پیدا می کرد..

-اوکی بریم..

چشم از برجستگی بالا تنش زیر اون تاپ قرمز رنگ گرفتم و از پشت میز بلند شدم.. تک به تک این صندلی ها صاحبی داشتن که حالا این جا نبودن.. به این نبودن و بودن اجباری دچار شدیم همه..

غم دنیا روی شونه هام سنگینی می کرد.. سایه نبود و حالا این صندلی خالیش داشت با من برادر چه می کرد؟

-امشب خیلی خسته ای..

دوباره نگاهش کردم درست روبروم ایستاده بود و موشکافانه براندازم می کرد:

-خودت بهتر می دونی از کجا میام

سر تکون داد.. پیش اومد و دست دور بازوم حلقه کرد

-می دونم.. بیا بریم اتاق من

سوالی نبود.. حتی خبری هم نبود..

حرفی نزدم و با هم از اون هلال زجرآور بالا رفتیم.. تونل زمان بود کاملا یک طرفه یک راست به گذشته ته تمام بدبختی هام.. گذشته ای نمونده بود که اگه بود....

خیلی زود در اتاق لیلی باز شد و خودش زودتر از من وارد شد.. من هنوز ایستاده بودم.. نگاهم به لیلی که دست به کمر پرناز ایستاده بود افتاد


romangram.com | @romangram_com