#نگهبان_آتش_پارت_545
-وقت بسیاره تاویار جان
این رو گفت و رفت.. من هم برای شروع جلسه پشت سرش اتاق رو ترک کردم.. لیلی رفت ومن روبه مشفق گفتم:
-همه اومدن؟
ازجا بلند شد
-بله تازه اومدن هنوز یکم دیگه تا ساعت جلسه وقت هست
-خوبه به یونس بگو اتاق من رو کمی مرتب کنه..
و خودم به سمت اتاق جلسه رفتم.. هوای اون زن در اون اتاق بود و باید پاک میشد..
درد معدم ثانیه ای رهام نمی کرد این جسم داشت در بد زمانی ابراز وجود می کرد.. تمام روز شرکت بودم وحتی وقت برای خونه رفتن نداشتم و حالا..
-این غذا رو دوست نداری؟
با صدای لیلی از عالم هپروت به این قتلگاه برگشتم روبه صورت مدفون در آرایشش گفتم:
-نه، فقط..
چی باید می گفتم؟ اینکه در کنار تو و این خونه حتی نفس هم کم می آوردم.. شام خوردن پیشکش.. انگشتم رو به شقیقم زدم:
-زیاد میلی ندارم یکم خستم
و رو گرفتم.. قرمزی لب هاش چنان بود که بازتابش خطای دیدم میشد... باز صداش رو شنیدم
-اینطوری نمیشه یه چیزی بخور
وخودش رو جلو کشید و با همون چشم های اغواگرش دستی به موهاش کشید و لبخند کجی به لب آورد:
-بحثمون ممکنه به درازا بکشه..
romangram.com | @romangram_com