#نگهبان_آتش_پارت_544
چشم ریز کردم و به خنده هاش زل زدم و پوزخندم رو مخفی نکردم.. من کپی اون فیلم رو داشتم اما اصلش رو می خواستم.. البته کاملا نمایشی.. چون لیلی با اون فیلم به هیچ مقصدی نمی رسید.. فقط پلی بود برای بهتر جا گرفتن در تمام برنامه هاش.. می خواست تهدیدم کنه و من جانب احتیاط به عمل آوردم.. من درسکوت به این تلاش لیلی برای آرامش تنها نگاه کردم.. چند لحظه ای به خنده ادامه داد در آخر قیافش رو جدی کرد.. انگار فهمیده بود که من از همه چیز خبر دارم و راه فهمیدن من رو به عهده ی خودش می گذاشتم.. لیلی نمی پرسید تا کادر خودش رو زیر سوال ببره..
-تو برای همکاری از من...
و من نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه
-هیش لیلی تند نرو.. حرفی نزن که بعد نتونی جمعش کنی
من فکرش رو خونده بودم و اون حرفی برای گفتن نداشت
-باشه خواستت رو انجام شده بدون...
سرتکون دادم
-منم تا شب خبر قطعی رو بهت میدم امروز خیلی سرم شلوغه..
-اوکی پس تا شب..
وبه طرف در رفت
-لیلی؟
ایستاد و تند به سمتم چرخید چشماش حرف ها داشت..
خم شدم واز روی زمین کیفش رو برداشتم و به سمتش رفتم و مقابلش گرفتم
-داشت فراموشت میشد
نگاه پر از خشمم پوزخندم رو نسبت به فکر احمقانش عمیق تر کرد.. خیره به چشم هام کیف رو با لمس دست هام گرفت..
-امشب جوابت رو تو عمارتم می شنوم
سر تکون دادم این یعنی شب می بینمت.. یه ملاقات جدید با صدف..
-روز بخیر.. اگه بی خبر نمیومدی وقت بیشتری داشتیم برای حرف زدن..
در روباز کرد
romangram.com | @romangram_com