#نگهبان_آتش_پارت_543
اخم کرد و من به پشتی صندلی تکیه دادم
-من سر وپا گوشم البته یکم سریع تر چون من یه جلسه مهم دارم
ناراحت شد و این چیزی بود که من میخواستم
-میخوام بیشتر تورو کنارخودم داشته باشم ..
و خودش زود حرفش رو اصلاح کرد.. درست طبق خواسته ی من.. حتی لیلی در برابر من سعی می کرد حرف زدنش رو کنترل کنه.. جرعه ی بعدی قهوه رو با لذت بیشتری نوشیدم..
-یعنی شراکت واقعی ما تازه قراره شروع بشه..
این حتی عالی هم نبود چیزی فراتر از این.. لیلی خودش میانبر نابود کردنش رو جلوی پاهام گذاشت.. کمی خودم رو جلو کشیدم..
-حالا به من بگو از این همکاری چی به من میرسه؟
ابروهاش بالا پرید:
-چی میخوای؟
هومی گفتم..
-این سوال خوبی بود.. منم یه خواسته دارم در ازای این همکاری..
از جا بلند شد و من به ساعت مچیم نگاه کردم .. هنوز پانزده دقیقه زمان داشتم.. دوباره تکیه دادم حالا مقابل میزم ایستاده بود منتظر نگاهش به لبم بود..
-اون فیلم رو بهم بده.. شک ندارم نیازی نیست روز و زمانش رو بهت یادآوری کنم.. لیلی منو با چیزی تهدید نکن.. من می دونم تو از هر حرکت و رفتار من به عنوان یه آس استفاده می کنی.. بذار من خودم کنارت بمونم نه با زور تهدید..
از این حرفم جا خورد.. اینکه حالا و درست تو این زمان بهش فهموندم که از همه چیز خبر دارم قطعا براش گرون تموم میشد اما از ژست خونسردش بیرون نیومد:
-تو اونقدر توانایی داری که بتونی یکی مثل من رو بدون تهدید پیش خودت نگه داری.. درست نمیگم؟
انگار داشت تو ذهنش حلاجی میکرد که بلند شروع کرد به خندیدن..
-فیلم؟ نمی دونم از چی حرف میزنی..
کجخندی زدم... نریمان بهم گفته بود که اون شب لعنتی که پلیس نفوذی رو با دست های خودش کشته شد، همه چیز طوری برنامه ریزی شده بود که انگار من اون قتل رو انجام دادم.. این در حالی بود که من حتی به اون مرد نزدیک نشدم ولی لیلی..
romangram.com | @romangram_com