#نگهبان_آتش_پارت_542

پوزخند زدم

-لیلی کافیه

و پهلوهاش رو گرفتم.. حلقه دست هاش دور گردنم تنگ تر شد.. هوای این اتاق مسموم بود نفس نداشتم.. کف دستش رو به کمرم کشید و من پر از خشم از خودم جداش کردم

-دیگه زیاده روی نکن بهت گفتم اینجا شرکته.. خونت نیست

و با انگشت به سمتش نشونه رفتم..

-پس به من و این مکان لطف کن احترام بذار لیلی جان

تمام مدت ایستاده و به لبم خیره بود..

شالش بهم ریخته بود و موهاش آشفته نیمی از صورتش رو پوشونده بود خنده دندان نمایی کرد

-حق باتوئه...

اخم کردم این زن چشم برنمی داشت.. از کنارش رد شدم که مچ دستم رو گرفت.. فکم فشرده شد

-من برای کار مهمی به اینجا اومدم..

از سرشونه هام نگاهش کردم کاملا جدی بود.. این روی این گرگ رو دوست داشتم

-عالیه پس میگم قهوه بیارن چون این یکی سرد شده

مچم رو از دستش به راحتی جدا کردم و خونسرد پشت میز کارم نشستم.. اون هم حرفی نزد و روی مبل نشست پا رو پا انداخت.. هردو فراموش کردیم کمی پیش چه گذشت.. مانیتور رو باز کردم و یونس قهوه آورد..

-خوب تاویار از حاشیه هیچ خوشم نمیاد..

کمی از قهوه نوشید و من چشم بالا کشیدم

-این یه خصوصیت مشترک بین ماست

وبا طعنه ادامه دادم:

-اما تو امروز زیاد پایبند نبودی...


romangram.com | @romangram_com