#نگهبان_آتش_پارت_541

و از گوشه چشم نگاهش کردم.. به سمتم اومد و من خونسردانه کمی از قهوه نوشیدم.. حتی وجود لیلی هم نمی تونست حالم رو بد کنه.. اون هم امروز.. خیلی زود پشت سرم قرار گرفت.. کیفش رها شد و روی زمین افتاد.. بوی عطرش حالت تهوع بهم میداد.. دستش رو که رو شونم گذاشت حرصی فنجون رو روی میز گذاشتم

-تاویار؟

-لیلی؟

ودستش رو که به سمت سینم رفت رو گرفتم و بلند شدم.. درست مقابلش ایستادم.. داشتم به این فکر می کردم که تا کی می خواست برای من نقش یه زن خوب و مهربون رو بازی کنه..؟ تا کی از برگ های برنده ای که تا به حال جمع کره بود استفاده نمی کرد؟

-اینجا شرکت منه بهتره تمومش کنی نگوکه برای این کار، اینقدر منتظر موندی؟

و ازش فاصله گرفتم.. مقابل پنجره ایستادم ماشین لیلی نبود..

-تو خیلی مرموزی.. چیزی داری که من، یعنی لیلی نمی فهمم

پوزخند پنهانی زدم که نزدیکم شد از این زن بیزاربودم اما هیچ کس نمی فهمید..

-تاویار؟

و دست های کثیفش رو به چونم زد تا وادارم کنه به نگاه کردنش..

-بهم بگو..

سرم رو کمی نزدیکش بردم

-چی رو نمی فهمی لیلی؟ من همینم که می بینی یه نگاه به اطرافت بنداز.. چی می بینی؟

دریک حرکت با دو دست صورتم رو گرفت و روی پنجه ی پا بلند شد.. تنش رو درست بر مردونگی و غیرتم حس کردم.. قلبم ضربان گرفت اما خودم.. همچنان آروم بودم..

-من جز تو هیچی نمی بینم

دستاش رو فکم می لرزید

-جز اون چشمات.. لعنتی هیچی نمی بینم

نفسش به صورتم می خورد.. من همین عجزش رو می خواستم.. آرامشم داشت به جنون نزدیکش میکرد.. دست مشت شده م رو بالا آوردم و رو پهلوش گذاشتم.. برای جدا کردنش اما چی برداشت کرد که دست از شکنجه صورتم برداشت و طناب دار گردنم شد.. من مات نگاهم به روبرو بود و لیلی در آغوشم مثل مار می غلتید

-آخ تاویار تو منو دیوونه کردی.. دوسِت دارم..


romangram.com | @romangram_com