#نگهبان_آتش_پارت_540
-دوتا فنجون..
و رو پاشنه ی پا چرخیدم حدسم درست بود
-چه سورپرایزی ..
لبخند زد و من رو به نگاه خیره ی مشفق لب زدم:
-زود قهوه ها رو بیار..
-چشم اما شما یه جلسه دارید درست یک ساعت دیگه..
چشم از جنگل نگاهش نگرفتم معین تند دفترچه اش رو ورق میزد
-ایشون مهمان من هستن
هنوز مقابل در ورودی ایستاده بود.. در اتاق رو باز کردم و با چشم گفتم بیا.. کیف چرمش رو جابجا کرد و پر از عشوه به سمتم اومد و درست سینه به سینه ام ایستاد.. تنها نگاهش کردم قدش به چونم می رسید.. سرکج کردم به چپ..
-قرارملاقت سرجاش هست
معین سری گیج تکون داد و من پشت سر لیلی وارد شدم و در رو بستم.. داشت کل اتاق رو زیرو رو میکرد.. دست به سینه شدم این مادر و دختر از جونم چه می خواستن؟ از کنارش رد شدم و پشت میز کارم نشستم.. حرف نمیزد و من تنها نگاه کردم به چشم هایی که از بی خوابی قرمز شده بود
-از دیشب منتظرم ببینمت..
ابروهام بالا پرید.. پس بازم حدسم درست بود..
سرد گفتم:
-میخوای همش اونجا وایسی؟
گامی به جلو برداشت که در با تقه ای باز شد.. مشفق بود
-میتونم بیام داخل؟
سرتکون دادم جلو اومد و سینی رو روی میزم گذاشت و بی حرف بیرون رفت.. سنگینی نگاهش داشت کلافم میکرد.. فنجون رو برداشتم و بو کردم عالی بود
-میشه بنشینی؟
romangram.com | @romangram_com