#نگهبان_آتش_پارت_539
حدسم درست از آب دراومد.. لیلی دراتاقش نبود
بادست به دنبال گوشیم گشتم و به صفحش نگاه کردم
یه پیام از نریمان.. بازش کردم یه کد که از سیستم مرکزی شرکت لیلی بود برای دسترسی بهتر به اطلاعات .. وچند عکس از صفحات اون پوشه که امروز صبح برای لیلی آورده بود ..
براش نوشتم
"پیغامتو گرفتم آفرین کارت خوب بود"
و ارسال کردم.. به پهلوی چپ چرخیدم که گوشی چشمک زد
"من واسه خلاصی ازاین مهلکه ی ارثی جونم هم میدم"
نفسم رو شل بیرون فرستادم که پیام دیگری اومد
"تاویار امروز چرا نذاشتی حرفم رو کامل کنم؟"
چشم بستم و اون بوی عطر رو به یاد آوردم.. آشنا نبود.. من دراون خونه حتی به سنگ هم اعتماد نداشتم.. جواب دادم
"باید بیشتر احتیاط کنی"
و گوشی رو زیر بالش گذاشتم.. ساعت دو شب بود و من تمام تلاشم رو کردم تا بخوابم...
با دست دو لبه ی کتم رو به هم رسوندم در آینه صورت اصلاح شده و موهای مرتبم رو گذرا نگاهی کردم.. در آسانسور باز شد و من خیلی زود وارد شرکت شدم.. مشفق با اینکه بین چند پوشه سخت به دنبال چیزی می گشت اما با اولین گام که به داخل گذاشتم سربلند کرد و با لبخند از جا بلند شد..
-صبح بخیر تشریف آوردین؟
سر تکون دادم و در یک نگاه کل فضا رو کاویدم و پیش رفتم به سمت اتاقم..
-قهوه بیارم قربان؟
و صدای پاشنه های کفشی پوزخندم رو عمیق کرد
romangram.com | @romangram_com