#نگهبان_آتش_پارت_538
به میان حرفم پرید:
-عزیز دلم تاویار.. بذار بیام خودم کاری میکنم خستگیت از بین بره..
مشتم رو به تشک کوبیدم اون داشت چه غلطی میکرد؟ فکر این که تمام این مکالمات ضبط میشد.. سرم تیربدی کشید..
-تاویار؟
-من حرفم رو زدم یکم کار دارم و نیاز به تمرکز..
نفرتم رو پشت لحن وسوسه آمیزی پنهان کردم:
-و تو تمرکز منو به هم میزنی..
از جا بلند شدم.. چرخی به دور خودم زدم.. ای کاش مجبور به زدن این حرفا نمی شدم .. صدای تبدارش خونم رو به نقطه تبخیر رسوند..
-توبیشتر منو و فکرمو بهم میریزی..
مشتم رو روی دیوار گذاشتم
-بخواب لیلی فردا روز سختیه
نفسش رو تو گوشی فوت کرد و من تلفن رو از گوشم لحظه ای دورکردم ..
-باشه اما این فاصله رو زودترتموم کن
-شب بخیر لیلی..
وگوشی رو قطع کردم و با لعنتی بلندی گوشی رو روی تخت پرت کردم.. چند قدمی از چپ به راست واز راست به چپ رفتم.. حرف های اون خوک شهوت پرست داشت دیوونم میکرد.. به طرف میز توالت رفتم و با دو دست بهش کوبیدم و روش خم شدم
چشم هام مثل دو لخته خون دلمه بسته شده بود.. از بین دندون چفت شده غریدم:
-تموم می کنم.. خودم تمومش می کنم این فاصله رو اما.. به روش خودم..
و با مشت به دیوار کنارش کوبیدم وبه دردش پوزخندزدم...
ندیده می دونستم بعد از این تلاش نافرجام لیلی عمارت نمی موند.. به طرف تختم رفتم معدم هنوز درد داشت.. دست رویش گذاشتم و همزمان با خاموش کردن لپ تاپ روی تخت درازکش شدم
romangram.com | @romangram_com