#نگهبان_آتش_پارت_537

-لیلی.. بانوی زیبا..

صدای خندش رو دو بار شنیدم

یکی درست زیرگوشم و دیگری...

-وای تعاریف شنیدن از زبون توحال دیگه ای داره

لحنم رو کمی ملایم کردم و باز پشت لپ تاپ رفتم وخیلی زود صداش رو بستم

-واقعا؟

-اوهوم.. خواب که نبودی؟

-نه یکم کارای شرکت این روزها زیاد شده به اونا میرسم..

-به من کِی میرسی؟

رگ متورم گردنم رو خوب حس می کردم

-به زودی لیلی..

به سمت دوربین چرخید.. باز حالت تهوع گرفتم

-همین امشب

سکوت کردم و دست به پهلوش کشید

-میخوام ببینمت.. من میام خونه تو..

این زن چقدر وقیح بود من از پایان عمرش حرف میزدم واون کفتار چی فکر میکرد؟

-امشب نه..

ناامیدی رنگ نگاهش رو تغییر داد

-من خیلی خستم..


romangram.com | @romangram_com