#نگهبان_آتش_پارت_536

نایلون غذایی که سفارش داده بودم روباز کردم و تمام محتویاتش رو که جوجه مکزیکی بود رو درون ظرف خالی کردم برای لحظه ای بهش خیره شدم

حتی به خاطر نداشتم، آخرین وعده غذایی که خورده بودم... پوزخند زدم و باچنگال اولین تیکه رو به دهن گذاشتم

معدم درد داشت مثل چند هفته گذشته باچشم کل این خونه ی پراز تنهایی رو از نظر گذروندم..

بی حرف کمی از جوجه به دهنم گذاشتم که یک باره معدم تیر بدی کشید و محتویات معدم بالا اومد قاشق رو از دستم رهاکردم و با سرعت خودم رو به روشویی رسوندم.. صحنه ی منزجر کننده ای بود..

شیر آب رو باز کردم.. در همون حال لب زدم:

-بیچاره بکش

باز به سرفه افتادم اما دست برنداشتم

به خودم واین حال و روز پوزخند زدم.. کمی بهتر شده بودم چند مشت آب به صورتم زدم به ساعت مچیم که همیشه رو دستم بود نگاه کردم نزدیک به ده شب بود

غذای نیم خورده رو درون سطل آشغال ریختم و لعنتی نثارخودم کردم.. حولم رو مرتب کردم وبه سمت اتاقم پیش رفتم باید از وضعیت اون کفتار پیر باخبر می شدم.. نباید اون رو لحظه ای به حال خودش می گذاشتم.. لپ تاپ رو ازکشو عسلی بیرون آوردم و روشن کردم و همزمان حوله رو با تی شرت و شلوار تعویض کردم

روی تخت نشستم و وارد سیستم دوربین مخفیه اتاقش شدم.. خوب بود که زود موفق به جاسازیش شده بودم

صفحه باز شد و من لیلی رو دراز کش روی تختش دیدم

صدای لپ تاپ رو کامل باز کردم و دو انگشتم رو به چونم زدم.. امشب تنها بود.. داشت چیزی مثل دفترچه یا آلبوم ورق میزد

صورتش حالت خاصی نداشت اما من به چهره های این زن اعتماد نداشتم به هیچ وجه..

سعی کردم کمی تصویر رو زوم کنم خودم رو جلو کشیدم کامل مشخص نبود بااین حال تونستم رنگی بودن صفحه ی کتابی که تودستش بود رو تشخیص بدم.. لب زدم:

-یه تیکه از گذشتت لیلی...

پرحرص اون رو به هم کوبید.. از روی تخت بلندشد ومن از توری که به عنوان لباس پوشیده بود رو گرفتم.. کف هردو دستم رو به صورتم کشیدم.. آرنجم رو روی رونم گذاشتم و با سر انگشتم روی لبم گذاشتم.. همون مثلا کتاب رو داخل کمد گذاشت.. داشت پنهانش میکرد.. هومی گفتم.. باز به سمت تخت لعنتی رفت من واقعا چطور تحمل کرده بودم؟ اون کثافت تو خونه من اتاق مادرم تخت مادرم.. زندگی میکرد و من هیچ کاری نمی کردم.. زندگیم رو به آتش کشید و من اینجا نشسته بودم و تماشا می کردم.. لبم رو به دندون گرفتم و اونقدر فشردم تا طعم شوری خون رو حس کردم..

-ولی من قرار نیست فقط شاهد باشم همه چیز به وقتش

گوشیش رو برداشت و پشت به من مقابل پنجره ایستاد.. درست جایی که پدرم برای نظارت داشتن روی کارهای سیاوش سایه و حتی من می ایستاد.. وقت هایی که به پشت باغ می رفتیم و به انزو سر می زدیم..

حالا اون عوضی ایستاده بود.. گوشی رو به گوشش زد ومن صدای تلفن همراهم رو شنیدم.. ابروهام تا جایی که ممکن بود بالا پرید.. از روی تخت بلند شدم گوشیم رو از روی میز توالت برداشتم پوزخندم عمق گرفت


romangram.com | @romangram_com