#نگهبان_آتش_پارت_535

-من درستش میکنم

-د آخه چطوری؟ میدونی من توچه حالیم؟

پوزخند زدم.. نمیدونستم؟

-اون بیچاره خواهر من احمقِ..

عصبی بود ودل پری داشت

-شب تاصبح توخونه تنهاست

نریمان چرا صداش می لرزید؟... گره ابروهام رو کورتر کردم باتحکم گفتم:

-دیگه تکرار نمی کنم.. اگه باور داری ازمن کاری برنمیاد راهتو جداکن..

سکوت کرد..

-پس فقط کاری که گفتم بکن.. شب خوش

و گوشی رو قطع کردم و همونطور به فرمون مشت کوبیدم

-خدالعنت کنه.. منو، تورو لیلی، و منو.. بازم منو

پراز درد و حسرت بود این دل صاحب مرده

سرم روبه انفجار بود نریمان از نفهمیدن کدوم حس حرف میزد که من بلد، نه بلکه خود اون حس بودم

برادری بودم که بد زمانی مرده بود.. اما هنوز...

قلبم نبض داشت و نام سیاوش به جای خون در رگ هام جریان پیدا کرد... پک بعدی رو عمیقتر زدم...





دوش رو بستم و بعد از پوشیدن حوله بیرون اومدم کمربندش رو گره زدم و به طرف آشپزخونه رفتم


romangram.com | @romangram_com