#نگهبان_آتش_پارت_534

-من صبورم لیلی.. خیلی زیاد...

از در آهنی بیرون زدم و ریموت رو فشردم ماشین چراغ زد ومن با بیرون آوردن گرمکن و گذاشتنش روی صندلی عقب سوار شدم.. احساس گر گرفتگی داشتم پنجه هام رو لای آشفتگی موهام کردم و به بالا فرستادم.. استارت زدم واز داشبورد سیگار بیرون آوردم و روشن کردم.. ماشین که به حرکت دراومد به دودی که از دهنم بیرون فرستادم زل زدم.. تنها چیزی که تو این چندسال ازخودم دورش نکرده بودم..

تلفنم به صدا دراومد و من ندیده می دونستم کیه.. با دست آزادم از جیب شلوارم بیرونش آوردم و دکمه اتصال رو فشردم

-درست ساعت هشت..

-سلام تاویار کاری که خواستی کردم

ابرو بالا انداختم

-هووم بهترین خبر امشب رو تودادی نریمان

سوالی گفت:

-توخوشحال شدی؟

اخم کردم

-هنوز تا خوشحالی راه زیادی مونده

آه کشید.. وارد اولین فرعی شدم که گفت:

-تاویار

-...

-نگار این روزها حالش خوب نیست..

جایگاه نگار چاقو شد و درست وسط قلبم نشست

گوشی تو دستم مشت شد

-تاویار؟

بازهم سکوت ..


romangram.com | @romangram_com