#نگهبان_آتش_پارت_533

وخودم رو بابت این ضعف لعنت کردم که صداش رو نزدیگ گوشم شنیدم

-آفرین داری کم کم عاقل میشی.. فراموش نکن توخونه کی هستی

و با دو انگشت چونه لرزونم رو گرفت وادارم کرد به چشمای وحشیش نگاه کنم

-عاقل باش..

چونم رو رها کرد و از کنارم رد شد و من پلک بستم...





(تاویار)...





آرامشم درگیر افکارم شده بود این روزها هیچ چیز عالی پیش نمی رفت و من نمی دونستم باید چیکار می کردم..

و نمیدونم، برای من یعنی فاجعه... قلبم ضربان گرفته بود.. همونطور که دور پیست می دویدم ساعت مچیم رو مقابل صورتم گرفتم.. ده دقیقه به هفت عصر بود..

صحبت امروزم با لیلی تو عمارت نتیجه خوبی داشت اون گرک پیر تو دامم بود.. الان من حتی اگه جونش رو بخوام دودستی بهم تقدیم می کرد.. اما باز یه چیزی سرجاش نبود.. این به خوبی حس میشد.. باید کاری می کردم کمی به سرعتم اضافه کردم.. و درنهایت درنقطه شروع ایستادم

زیپ گرم کنم رو کامل باز کردم.. هوا گرم بود من خود گرما بودم..

قفسه سینم بالا پایین میشد پنجه هام رو درهم قلاب کردم وپشت گردنم گذاشتم

-الان نه لیلی.. وقتش که برسه واسه کشیدن یه نفس...

و فکم رو بهم فشردم...

-فقط یه نفس، بهم التماس میکنی...

دستم رو پایین آوردم.. فضا کاملا تاریک شده بود.. ابرو بالا انداختم و با پوزخند گفتم:


romangram.com | @romangram_com