#نگهبان_آتش_پارت_532

-وای خانم چی شده؟ خدا مرگم بده

ولیوان آب رو به دستم داد کمی ازش خوردم

-خوبین خانم؟

سینه صاف کردم

-خوبم خوبم.. نه نتونستم پیداش کنم.. ممنون من سیرشدم

تند تند کلمات رو کنار هم می چیدم..

-ولی شما که چیزی نخوردین بشقابتون دست نخوردست

ازپشت میز بلند شدم

-نه من همین اندازه کافی بود برام.. میرم اتاقم ..

راضی نبود اما حرفی نزد

-شما برید من میز رو جمع میکنم واستون شیرمیارم قبل خواب بخورید..

قدردان سرتکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم.. همزمان دیدم لیلی از پله ها پایین اومد.. خیلی به خودش رسیده بود.. معلوم بود قرار مهمی داشت اما این وقت شب؟ هوا کمی گرم شده بود.. من به گرما عادت نداشتم.. سرتاپاش رو از نظر گذروندم

شلوار جین آبی و شومیز سبز به رنگ چشم هاش.. صندل نقره ای تیپش رو تکمیل می کرد.. موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود.. رنگ موهام رو از اون به ارث برده بودم شالی که بی قید دور گردنش انداخته بود ویه رژلب قرمز.. اون خیلی زیبا و دلرفیب بود.. حتی منو هربار خیره خودش می کرد.. حالا درست مقابلم بافاصله ایستاده بود و باغرور به من که بدون پلک زدن نگاهش می کردم زل زد:

-از این خیرگی هدفی داری دختر جون؟

دستپاچه دست نگاهم رو ازش جداکردم و سربه زیر انداختم بلند خندید

-برگرد اتاقت شب باید زود بخوابی..

و کمی جلو اومد..

من من کنان گفتم:

-م من معذرت میخوام


romangram.com | @romangram_com