#نگهبان_آتش_پارت_531
و با چشم به تلفن گوشه آشپزخونه نزدیک در ورودی اشاره کرد.. آهانی گفتم..
-شما بشینین من براتون غذا میکشم ..
تصمیم گرفتم روی صندلی تاویار بشینم قبلا اونجا نشسته بود
-ممنونم شکوه.. توهم بامن شام بخور
وقبل هر اعتراضی گفتم:
-نه نگو لطفا.. من از تنها غذاخوردن بدم میاد
-اما آخه من باشما..
به صندلی روبرو اشاره کردم
-فقط بشین خواهش کردم.
و قیافم رو مظلوم گرفتم که لبخند زد
-ازدست شما
منم لبخند زدم و گفتم:
-بذار من برات بکشم
شتابزده دستم رو گرفت
-نه نه این کارو نکنید من قبول نمیکنم
-باشه
وخودش برای هردومون شام کشید لحظه ای درسکوت گذشت مدام با خودم فکر می کردم لیلی از چی حرف میزد کاش می دونستم
-راستی آقا نریمان رو دیدین؟
ازاین سوال ناگهانی شکوه، غذا به گلوم پرید وبه سرفه افتادم
romangram.com | @romangram_com