#نگهبان_آتش_پارت_530

بادست نم اشکش رو پاک کردم و پرمحبت در آغوشش گرفتم

-شما چه دل بزرگی دارین فداتون بشم مهربونیتون مثل چشماتون دریاست

با لبخند ازش جدا شدم

-وای شکوه شاعر هم شدی؟

لبشو بین دندون گرفت وبه موهام دست کشید

-خجالتم میدین خانم ..

دست پشت کمرش گذاشتم و باهم به سمت آشپزخونه رفتیم بوی خوش غذا اشتهام رو تحریک میکرد

-هووم چه بویی شام چیه؟

به طرف گاز رفت و گفت:

ماکارونی عزیزم.. اما امشب باید تنها شام بخورید

باکمک شکوه میز رو چیدم درهمون حال گفتم:

-چرا؟

-لیلی خانم میرن بیرون.. منم تازه فهمیدم

-جدی؟

باخودم گفتم کی بهش خبرداد؟ من که تمام مدت اونجا بودم چرا متوجه نشدم

فکرم رو بلند بیان کردم درحالی که ظرف سالاد رو روی میز می گذاشتم گفتم:

-کی فهمیدی؟

دیس ماکارونی رو به دست گرفت و جلوامد

-اینجا یه تلفن هست که به اتاق لیلی خانم وصله کاری داشته باشن زنگ میزنن..


romangram.com | @romangram_com