#نگهبان_آتش_پارت_529
باز به یاد بوی آغوش تاویار افتادم.. آروم زمزمه کردم:
-تو یه بن بست هستی تو مغزم و قلبم.. هرجا برم باز آخرین مقصدی..
من این راه یکطرفه رو دوست داشتم.. حداقل آخرش مسیر برگشتی هم برای تو نیست..
و با لحن شیطونی ادامه دادم:
-آخر اسیرم میشی تاویار کامیاب..
و با دهن کجی بامزه ای با لی لی از اونجا دور شدم بین راه اینستادم وبه خودم گفتم.. وا صدف این چه رفتاری بود؟ لی لی اون هم در کاخ لیلی بانو.. ناسلامتی پرنسس هستی شرم برتو.. و گوش خودم رو ملایم پیچوندم..
وخودم از این سرخوشی بلند خندیدم که شکوه سراسیمه از آشپزخونه بیرون اومد بادیدن من مات نگاهم کرد
-وای صدف خانومم حالتون خوبه؟
از این سوال باز شروع کردم به خندیدن.. خیلی وقت بود.. این طور نخندیده بودم.. جلو اومد و دستم رو گرفت
-قربون خنده هاتون برم خوب بگین چی شده
از شدت خنده اشک از چشم هام جاری شد.. بیچاره شکوه گیج شده بود.. سعی کردم آروم باشم.. با نوازش دست هاش که معلوم بود چقدر زحمت کشیده، خم شدم وبوسه به دست هاش زدم.. شتاب زده دستش رو پس کشید
-نکنید شما رو به خدا من فقط یه خدمتکارم..
با این حرف خنده از لب هام پر کشید واخم جاش نشست
-این چه حرفیه؟ دیگه نشنوما تو خیلی با ارزشی شکوه
سر در گریبانش فرو کرد.. دلم برای این مظلومیت سوخت
جلو رفتم
-درسته اینجا کار میکنی اما این دلیل نمیشه ازاین فکرا بکنی.. شنیدی؟
سربالا کرد و نگاهش پراز قدردانی شد
-ممنونم خانم
romangram.com | @romangram_com