#نگهبان_آتش_پارت_528
بافریاد لیلی برق گرفته ازجا پریدم نگاه از اتاق لعنتی گرفتم وگوش تیز کردم
-منظورت چیه؟ توداری چه غلطی میکنی نریمان؟
ابروهام بالا پرید موضوع چی بود؟
-لیلی خانم گفتم که من درستش میکنم شما..
صدای قدم های لیلی رو شنیدم که عصبی راه میرفت.. نمی دونم چرا اما خوشحال بودم از این حرص خوردنش
-نریمان؟ خوب می دونی اگه این معامله باز به سرنوشت سری قبل دچار بشه من...
بدنم می لرزید از این همه خشم کلام.. مگه نریمان چه کاری انجام داده بود؟ اصلا ازچی تا این حد برزخی بود؟
-خیالتون راحت من حواسم هست بسپارید به من
پوزخند لیلی رو شنیدم
-به نفعته این بار حواست رو جمع کنی.. ریش و قیچی دست خودت.. من نمی خوام دخالتی کنم.. هرچی بشه پای خودته نریمان.. خوب یا بدش.. وگرنه به برگشت حتی فکرنکن.. حالا میتونی بری..
ترس کل گوشمو فراگرفت.. اون الان نریمان رو تهدید کرد؟ ناباور سرتکون دادم
-نه،نه این خیلی مسخرست
شنیدم که کسی به سمت دراومد به حتم نریمان بود
نفهمیدم چطور خودم رو به پله ها رسوندم نباید کسی منو اونجا میدید.. با دو از سمت دیگه پله پایین رفتم راه پله مثل هلال ماه بود.. کسی از سمت راست پایین نمی رفت برای مقابله با هرگونه رویارویی با نریمان اون سمت رو انتخاب کردم وقتی پایین پله رسیدم به نفس نفس افتاده بودم.. کمی خم شدم رو زانوهام تا نفسی تازه کنم موهای عرق کردم رو از صورتم کنار زدم
ذهنم درگیر حرف های اون زن شده بود به کل بیرون رفتن رو فراموش کردم.. بی شک درخواست بی جایی بود.. وجوابم رو خوب از بر بودم.. نه...
نریمان از پله پایین اومد و من خودم رو پنهان کردم
مثل دزدها شده بودم.. اما به خودم حق میدادم کسی با من حرف نمیزد و من مجبور بودم اینطور ماجراجویی کنم.. البته از هیجانش خوشم میومد..
دیدم که کتش مرتب کرد و نگاهی به اطراف چرخوند
کلافه بود و من این رو از صورت قرمزش متوجه شدم حالش خوب نبود و امشب داشت از همیشه دیرتر می رفت.. احتمالا به خونه خودش.. هومی گفتم.. باید یه روز از خودش می پرسیدم کی هست و کجا زندگی می کرد.. خوب من زیاد می دیدمش و تقریبا اگه می خواستم جایی برم اون منو همراهی می کرد... پوف کشیدم داشت اینجا ایستادن وفکر کردنم زیاد طول می کشید.. نریمان رفته بود و تنها بوی عطر شیرینش در هوا مانده بود
romangram.com | @romangram_com