#نگهبان_آتش_پارت_527
-نه خودم پیداش میکنم..
و صدای معترضش رو شنیدم وقتی دید به سمت راه پله ها میرم
-نرید خانم بذارید من صداشون میکنم.
از سه پله بالا رفتم دیگه رفتارهای شکوه داشت ناراحتم میکرد
-صدف خانم؟
پرغیض نگاهش کردم
-کافیه شکوه..
و زبون به کام گرفت...
-اینجا خونه منم هست..
سربه زیر انداخت
-برمنکرش لعنت من جسارت نکردم فقط ...
-من خودم میدونم چه کاری درسته و چی غلط.. پس به کارت برس
و رو گرفتم.. چشم گفتنش رو شنیدم واز بقیه پله ها بالا رفتم.. اصلا درک نمی کردم تو این طبقه چی بود که من نباید میومدم من زندانی بودم و بعد گذشت بیش از سه ماه هنوز جایی از این خونه رو ندیده بودم.. بالای پله ها راهرو بلندی بود پر از اتاق بود.. گامی به جلو برداشتم حتی نمی دونستم اتاق اون مثلا مادر کدوم بود
دو تا اتاق سمت راست و سه اتاق سمت چپ بود حس کردم از یکی از اتاق ها صدای پچ پچ شنیدم
خوب که دقت کردم روشنایی یکی از اون دواتاق سمت راست دیدم فضا تاریک بود و با نور کم دیوارکوب ها کمی روشن میشد آروم به سمت صدا رفتم و صدای لیلی رو تشخیص دادم.. جلو رفتم و با دیدن اتاق روبروم به یاد اون شب کذایی افتادم.. عرق سردی پیشونی و تیره کمرم رو گرفت.. از اون شب هیچ وقت پابه اینجا نذاشته بودم تمام اون لحظه مقابل دیدم جون گرفت
نفسم به شماره افتاد دستم رو روی قلبم گذاشتم اون داشت چه آینده شومی رو برای من رقم میزد؟ خوب یادم بود که چه حسی داشتم.. داشت آیندم رو زنده به گور میکرد..
که اومد.. تاویار برای نجات من اومد.. بین گریه لبخندزدم درست مثل اون شب..
چهره مردونش مقابلم روح گرفت.. نفسای تندش رو روی صورتم حس میکردم چشمای به خون نشستش به خاطر من بود.. لب زدم:
-چه خوب که اومدی
romangram.com | @romangram_com