#نگهبان_آتش_پارت_526

لجوج گفتم:

-هنوز وقتش نشده؟

لبخند زد:

-آره

پا کوبیدم به زمین

-بابا؟

-دوست دارم مواظب خودت باش

چاره ای نبود نمیشد ازش حرف کشید

-چشم بازم تو بردی منم دوست دارم.. می بوسمت

و دهنه گوشی رو غرق بوسه کردم

-ممنونم پیش بابا برگرد

-چشم

و با خداحافظی گوشی رو قطع کردم.. زمزمه کردم:

-خودم هرچی هست رو پیدا میکنم..

ماشین نریمان رودیدم.. پس هنوز اینجا بود.. دستام رو از پهلو باز کردم دلم کمی نشاط می خواست.. کاش نریمان من رو یکم از این خونه دور می کرد.. شونه بالا انداختم.. بد نبود شانسم رو امتحان می کردم.. لبخند زدم.. وارد روشویی شدم و آب به صورتم زدم.. چشم هام کمی متورم شده بود.. حتما از گریه بود.. صورتم رو باحوله کوچیک قرمزم خشک کردم و با چرخوندن کلید در قفل، در رو باز کردم و بیرون زدم.. با چشم دنبالش گشتم نبود.. تصمیم گرفتم ازشکوه بپرسم.. همزمان داشت از اتاق کناری آشپزخونه بیرون میزد.. منو که دید لبخند زد که با لبخند جوابش رو دادم و کنارش ایستادم..

گره روسریش رو محکم کرد..

-میگم نریمان کجاست باهاش کاردارم

-والا نمیدونم آخرین بار دیدم که داشتن با فاتح حرف میزدن شاید الان پیش خانم باشن میخواین صداشون کنم؟

ازکنارش رد شدم


romangram.com | @romangram_com