#نگهبان_آتش_پارت_524

و با لحن مهربونی ادامه داد:

-وقتی خسته میام خونه، پرنسس بابایی نیست که بایه بوسه خستگی رو از تنم در کنه..

اشک بی اجازه خونه چشمم رو ترک کرد

-میدونی چقدر دلم قهوه از دست تو رو میخواد؟

لبم لرزید نفسم هم..

-عمر بابا چی شده؟

دست روی دهنم گذاشتم

-الو؟

به سختی جون دادن گفتم:

-م منم دلم تنگ شده

صداش آروم شد..

-هیشش عزیز بابا من هستم این گریه ها برای چیه؟ برگرد دخترم من هنوز به نبودنت عادت نکردم

من از اون بدتر بودم.. بین گریه گفتم:

-من نیستم خوب غذا می خوری؟ نگو که کارمن مواظبت نیست..

بلند خندید.. بین خنده گفت:

-کارمن؟ من به تنها بانویی که نیاز دارم تویی پریزاد من..

دلم پر از غم بود هردومون تنها بودیم و من باعثش بودم..

-خواهش میکنم گریه نکن تو که میدونی اشکات از عمر من کم میکنه یادت رفته تو شیشه عمرمی؟

قلبم تیر بدی کشید.. من این روزها حساب اشک هام از دستم در رفته بود.. با دست صورتم رو پاک کردم


romangram.com | @romangram_com