#نگهبان_آتش_پارت_523

گل از گلم شکفت و لبخند پهنای صورتم رو پرکرد

-جان دلم .. حالت خوبه؟ صدات خیلی خسته بنظر میاد

لبخند صداداری زد و من آرزو کردم ای کاش می تونستم ببینمش..

-من خوبم حالا که زنگ زدی بهترهم شدم..

صداش دور و نزیک میشد

-خوت چطوری؟

برای پرسیدن سوالی تردید داشت اما ادامه داد:

-اون زن.. مادرت اذیتت نمیکنه؟

سکوت کردم.. باید چی می گفتم؟ حقیقت رو؟ اگه می فهمید این جا چی می کشم باز می تونست اینقدر آروم باشه؟

سکوتم که طولانی شد.. نگران، ته مایه ای از عصبانیت وارد صداش کرد وگفت:

-صدف چیشده؟ چرا سکوت کردی؟ اون زن. .. نکنه اون..

تند گفتم:

-نه من خوبم اون کاری بامن نکرده...

-صدف؟

جدیت کلامش تنم رو لرزوند

-با.. بابا من خوبم

روی تخت درازکش شدم.. نفس بی قرارش رو تو گوشی فوت کرد

-یکم ازخودت بگو قربونت برم..

-درگیر موسسه م.. این روزها فقط درگیر کارم..


romangram.com | @romangram_com