#نگهبان_آتش_پارت_522
-ممنون نه خودم می ریزم
پوزخند لیلی رو شنیدم که گفت:
-امروز تونستی تاویار رو ببینی؟
لحن تمسخرآمیزش حالت تهوع بهم داد.. دست زیرچونش زده بود..
-آره؟
سر بالا کردم نگاه نریمان هم حال دیگه ای داشت خیلی تحت فشار بودم.. با حرص از پشت میز بلند شدم
-مرسی من سیر شدم
و به طرف در آشپزخونه رفتم که صداش رو کمی بالا برد
-نوش جونت
از نفرت آشکار کلامش دستم مشت شد و گلوم به تب وتاب افتاد.. با دو خودم رو به اتاقم رسوندم... در رو پشتم بستم و روی تخت نشستم.. سرم رو بین دست گرفتم بافت موهام روی رونم افتاد دلم نمی خواست این همه نازک دلی رو.. اشک های سرکشم رو باخشم پس زدم
-نه گریه نمیکنم من نباید گریه کنم
وروی تخت تو خودم جمع شدم بادست خودم رو بغل زدم صورتم درد داشت .. باید دلیل این همه بی محبتی هاش رو میفهمیدم اون زن کی بود؟ دست دراز کردم و گوشیم رو از روی عسلی برداشتم.. به تصویر خندان خودم در آغوش پدرم غمزده زل زدم.. چی شد که اون همه آرامش رو رها کردم تا به اینجا بیام؟ با سر انگشت روی صورت بابا مهردادم کشیدم.. دلم لمس کردنش رو طلب داشت
نمیدونم چقدر تو اون حال بودم اما آفتاب کامل از اتاقم رفته بود و صفحه سیاه گوشیم بهم دهن کجی میکرد.. تکونی به خودم دادم که آخم به هوا بلند شد..
-آخ
بدنم از چند ساعت بی تحرکی کرخت شده بود.. کش و قوسی به خودم دادم.. اگه اینطور پیش می رفت افسرده می شدم و اون زن باکمال میل من رو به آسایشگاه می فرستاد.. پوف کشیدم و از جا بلند شدم.. نشستم.. بهتر بود کمی برای پدرم وقت می گذاشتم اون حالم رو بهتر می کرد..
طبق عادت نروژ تنها به روشن کردن آباژور بسنده کردم.. گوشی خاموشم رو به برق زدم و شماره نروژ رو گرفتم.. پاهام رو تو شکم جمع کردم و منتظر شدم
-بوق اول.. بوق دوم
و سرانجام بوق ششم صدایی که خستگی رو جار میزد گوشم رو پر کرد
-پریزاد بابا...
romangram.com | @romangram_com