#نگهبان_آتش_پارت_521

نریمان گفت:

-باشه من کاری که گفتی میکنم امیدوارم حق باتو باشه وگرنه...

تاویار از سه پله به آرومی پایین اومد و مقابل نریمان ایستاد.. آخ خدا دلم برای اون قد و بالاش ضعف رفت و شیرینی طعم آغوشش کام تلخم رو تغییر داد دمی از هوای وجودش که بوی عطرش رو میداد گرفتم.. در عالم خلسه بودم که صداش گویی گوش های تشنه به تارهای صوتیش رو به آب رسوند

-من قرار نیست خودمو به کسی ثابت کنم پس..

کمی مکث کرد و خیره به چشماش لب زد:

-لحنت رو بامن درست کن..

پشتش به من بود و من نریمان رو در پشت کوهی از تاویار می دیدم.. با خودم گفتم نریمان چطور نگاه های این مرد رو تاب می آورد؟ لب باز کرد حرفی بزنه که دست تاویار رو شونش نشست و اون سکوت کرد.. حس بدی گرفتم می خواست چی بگه؟ اووف به سرم ضربه زدم... چرا اینقدر کنجکاو شدم؟ اصلا به من چه

دیدم که ازش فاصله گرفت و کیفش رو به دست چپش داد

-بامن درتماس باش..

نریمان شوک بود انگار.. با این حال سری به تایید تکون داد و تاویار سری به سمت راست که من بودم کج کرد..

هول شده بیشتر خودم رو پنهان کردم.. دستم به لبه ی گلدون برخورد کرد.. آخم رو با گاز گرفتن زبونم خفه کردم.. حرفی نزد و از کنار نریمان رد شد.. رفتنش رو تماشا کردم.. بی تنش گام برمی داشت می تونستم اطمینان رو درقدم هاش به خوبی حس کنم.. ریموت ماشینش رو زد.. من به یاد اون نیم روزی افتادم که کنارش روی اون صندلی نشسته بودم.. دلم تنگ بود خدا.. اون با من چیکار کرد؟ درمانده لب زدم:

-هیچی وای کاش کاری کرده بود

برای نریمان که حالا به سمتش چرخیده بود

دست بلند کرد و با ماشین به طرف در رفت.. تک بوقی زد و نگهبان در رو باز کرد.. نریمان دستاش رو پشت گردنش قلاب کرد و با پا به سنگی فرضی کوبید

صدای نفسش رو شنیدم از پله بالا رفت و من ذهنم درگیر این آشفتگی شد.. تو این خونه چه خبر بود؟ اصلا خبری بود؟ یا من دیوونه شده بودم...

ناهار هم زیر نگاه های پر از کینه لیلی کوفتم شد

تاویار باز هم به خواست خودش کار رو بهانه کرد و دعوت ناهار لیلی رو رد کرده بود.. شکوه روبه من گفت:

-دوغ براتون بریزم؟

ازفکر بیرون اومدم


romangram.com | @romangram_com