#نگهبان_آتش_پارت_520
نگاهش رو روی موهام دیدم.. نگاه های این مرد رو دوست نداشتم معذبم می کرد به چشمای خیرش اخم کردم
-نریمان چرا اینطوری نگاه میکنی؟
با خودم فکر کردم نکنه کبودی صورتم معلوم باشه؟
موهای روی صورتم رو مرتب کردم و گفتم:
-خانومت مهمون داره شریکش آقای کامیاب
با شنیدن اسم تاویار فکش رو به هم سایید.. گامی به سمتم برداشت و من تعلل و تردیدش رو به هچشم می دیدم.. درست مقابلم ایستاد و به چشم هام خیره شد..
-صدف خانم؟
گردن کج کردم و با حالت استفهام تنها نگاهش کردم.. دستی به چونه ش کشید و لب زد:
-چرا فرار کردین؟ چرا تاویار؟ شما آدرس اون رو از کجا می دونستین؟ من.. یعنی صدف خانم.. من..
ازش چشم دزدیدم و باز دستی به بافت موهام کشیدم.. بیشتر به یه دختربچه شباهت داشتم که از جعبه ی شیرینی یکی برداشته حالا مادرش داشت شماتت گونه حرف میزد..
-من چرا باید بهت جوابی بدم؟
سوالم ابدا به مذاقش خوش نیومد اما من واقعا دلم ننمی خواست درموردش حرف بزنم.. کلافه بود اما با ببخشید کوتاهی از پله ها بالا رفت.. نفسی کشیدم و برای کمی هوای خنک وارد حیاط شدم.. تصمیم داشتم کمی تاب بازی کنم با یادآوری زمین خوردنم و آغوش اجباری تاویار لبخند زدم.. آرزو کردم تاویار باشه و من برای گرمای تنش، بوی مست کننده عطرش همیشه زمین بخورم
با دو خودم رو به تاب رسوندم هوا کم کم بهاری میشد اما هنوز خنکاش پوست تبداری که از هرم وجود کوه آتشفشانش به زق زق کردن مینداخت.. روی تاب نگاهم به در عمارت بود تا وقت رفتن ببینمش با خودم گفتم اگه منو برنمی گردوند الان تو خونش و با اون زندگی می کردم.. یعنی زندگی کردن با هاش چه حسی داشت؟ لعنتی کاش میشد ازش متنفر شد.. اما یه حسی تو چشم هاش بود که انگار اون هم به من نیاز داشت.. ههه نیاز..
داشتم به خودم روحیه می دادم این مرد به هیچکس نیاز نداشت چه برسه به دختر دست پاچلفتی وخانواده فروشی مثل من.. پوفف کدوم خانواده؟..
نمیدونم چقدر سوار تاب بودم و فکر می کردم که بالاخره رضایت دادم پایین بیام.. لباسم رو مرتب کردم.. بازم از پشت باغ صدای پارس سگ شنیدم می دونستم سگ لیلی بود اما تا حالا اجازه نداشتم برم ببینمش دمی از هوای پراز عطر بهارنارنج گرفتم روزی آرزو داشتم این بو رو باتمام وجود استشمام کنم.. نیم نگاهی به ساختمون عمارت انداختم
-پس چرا نمیای؟
اههه.. خواستم به پشت باغ برم که نریمان تند از پله ها پایین اومد..
به دنبالش تاویار با آرامش دیوونه کننده ش بالای پله ایستاد.. از این فاصله صداشون رو نمی شنیدم.. لعنتی.. اما نریمان به نظرعصبی بود مثل همیشه اما اون.... لباش رو دیدم که تکون می خورد.. هنوز بالا ایستاده بود
طاقت نیاوردم و با گام های تند خودم رو به نزدیکشون رسوندم دلم نمی خواست متوجه حضورم بشن.. پس آروم پشت یه گلدون بزرگ کاج ایستادم.. حالا یکم می شنیدم
romangram.com | @romangram_com