#نگهبان_آتش_پارت_518
با این حرف کمی جابجا شدم و کنجکاو گفتم:
-مهمون؟
زیر گاز رو کم کرد و رو به من گفت:
-بله آقای کامیاب شریک کاریشون.. می شناسیدش دیگه همون که...
تند گفتم:
-من که ندیدم کجان؟
-رفتن بالا اتاق لیلی خانم..
و با لحنی که معلوم بود خوشش نیومده گفت:
-والاچی بگم؟ این پسره به نظرم خیلی متین و خوب میاد ولی.. ای بابا من کی ام که قضاوت کنم
و سر به آسمون گرفت
-اون بالا سری خودش به همه چی آگاهه
کلافه بودم یعنی داشتن چی می گفتن؟ از تصور چیزی که از سرم گذشت حرصی از جا بلند شدم
-ممنون شکوه.. میرم یکم قدم بزنم
-باشه نوش جونتون برید البته اگه باز خانم دعواتون نمی کنه..
سر تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم
نگاهم باز به پله افتاد.. چشم بالا کشیدم دلم می خواست برم بالا اگه می رفتم چی میشد؟ می خواست بازم من رو بزنه؟
دیگه مهم نبود به سمت پله رفتم و هنوز پا رو پله اول نزاشته بودم که.. کسی صدام کرد
-صدف خانم؟
پوف کشیدم راه نرفته رو برگشتم و پر اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com