#نگهبان_آتش_پارت_517
-آخ آخ چقدر گرسنمه.. دارم بیهوش میشم ..
خیلی زود صورتش رو پاک کرد و گفت:
-الان یه چیزی واستون میارم پوست و استخون شدی عزیزم..
رو صندلی نشستم و شکوه همونطور که حرف میزد میز روهم آماده میکرد
-والا یکم دیگه هم ناهار حاضره امروز فسنجون پختم
لقمه ای از مربا و کره گرفتم و به دهن گذاشتم خیلی گرسنم بود
-شما که این چند وقت غذاخوردنو گذاشتین کنار..
و به صورتم نگاه کرد
-چشماتون به گود نشسته بخدا
جرعه ای از آب پرتقال خوردم و گفتم:
-من خوبم نگران نباش..
دست به آسمون گرفت
-خداروشکر فداتون بشم
باید از تاویار می پرسیدم
-میگم کسی نیست؟ خونه خیلی سوت و کوره
از جا بلندشد و به طرف اجاق گاز رفت
-والا چی بگم؟ آقا نریمان صبح اومدن اما زود رفتن نمیدونم باز میان یا نه
همونطور که خورشت رو هم میزد ادامه داد:
-غذا که زیاده تازه لیلی خانم امروز مهمون داشتن خونه موندن
romangram.com | @romangram_com